تبليغاتX
واحه ای در لحظه
واحه ای در لحظه
جایی برای بلند فکر کردن من
ارزیابی عملکرد
پسر کوچکی وارد داروخانه شد ، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید،"خانم!می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد :کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:"خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود.پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:"پسر! از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم."

پسر جوان جواب داد :"نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

|+| نوشته شده توسط کوکب خانم در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 9:1 |

چرخه زیست محیطی ...

 

 رئیس به منشی :برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید.

 منشی با همسر خود تماس میگیرد ومی گوید برای یک هفته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم.

همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما می توانیم یک هفته را در کنار هم باشیم.

 منشی با پسر بچه که او معلم خصوصی اش بود تماس میگیرد و به او می گوید یک هفته کار دارد و نمی تواند برود ...

 پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد و می گوید معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما می توانیم این هفته را باهم بگذرانیم.

 پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اش تماس می گیرد که این هفته را باید با نوه ام بگذرانم و ما نمیتوانیم به مسافرت برویم.

  منشی به همسرش زنگ می زند که برای رئیسم مشکلی پیش آمده و مسافرت لغو شد.

مرد با معشوقه خود تماس می گیرد :ما نمیتوانیم این هفته با هم باشیم. مسافرت همسرم کنسل شد.

 منشی با پسر بچه تماس می گیرد که این هفته مثل گذشته کلاسمان را ادامه میدهیم.

 پسر با پدر بزرگش: معلمم این هفته کلاس را ادامه میدهد. ببخشید و ما نمی تونیم باهم باشیم

 و پدربزرگ (همان رئیس) مجددا با منشی تماس می گیرد گه دوباره برای سفر برنامه ریزی کنید

.

.

.

 

 

|+| نوشته شده توسط کوکب خانم در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 9:50 |

نصف اشرافی ، نصف گدایی ...

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار . مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مرتیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!»

|+| نوشته شده توسط کوکب خانم در چهارشنبه 5 تیر1387 ساعت 10:46 |

روز زن و مادر مبارک ...
وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون بهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم با انداختن خودت تو گِل ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم با فریاد زدنِ :من نمی خوام برم!ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن بستنی به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیونی بر حذر داشت.
تو هم ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله:تو اصلاً سلیقه نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون  در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین تو رو تا دانشگاه رسوند و وسایلت رو هم حمل کرد.
تو هم ازش تشکر کردی :با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون ازت پرسید که آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم ازش تشکر کردی با گفتنِ:به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم ازش تشکر کردی با گفتن این جمله پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با  صدایی که ناشی از خشم بود فریاد زدی:مــادر،لطفا تو کارهام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ازش تشکر کردی :همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم"ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس، یک روز، اون به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...


پ.ن ۱ : این متن با ایمیل به دستم رسیده . نمیدونم نویسنده اش کیه  (به قول مهروش) اما اون فرزندی که تو این ایمیل ازش یاد شده باید خیلی آدم گ*ه*ی باشه . هرچند که بعضی از بندهای بالا رو بعضی هامون انجام دادیم . چه بد و چه خودخواهانه . نه ؟

پ .ن ۲ :دوستت دارم مادر عزیزم که فقط من و تو و خدا میدونیم که چه زحمتهایی برای من کشیدی ، چه حساسیت هایی خرج دادی و چقدر وچقدر و چقدر از خود گذشته ای . فقط من و تو و خدا میدونیم که از اولین روزهای تحصیلم تا آخرین روزهاش این تو بودی که پیگیر تک تک مسائل و مشکلاتم بودی . یادته وقتی دفترچه یا کتابم رو تو مدرسه جا میگذاشتم برام می آوردی ؟ هردفعه میگفتم نکنه مامان این دفعه برام نیاره اما تو می آوردی ، تو می آوردی ،تو می آوردی. همیشه دلم برای بچه های تو مدرسه که مامانشون لج میکرد و کتابشون رو نمی آورد میسوخت . تو هستی ، همیشه هستی . وقتی میام  خونه و میبینم عطر غذات تو خونه پیچیده ، وقتی شب توی خواب جیغ میزنم و تو با یه لیوان آب خودت رو میرسونی بالای سرم . تو هستی وقتی که خسته از کار روزانه بهت میگم مامان من امشب نمیتونم ظرفها رو بشورم . تو هستی ، تو هستی وقتی که کوچکترین تا بزرگترین کارهایی که جزء وظایف بی قید و شرط منه ، با بزرگواری توسط تو انجام میشه. تو هستی وقتی میای جلوی آینه بهم میگی : قربون چشمات بشم که همرنگ چشمای خودمه . تو هستی اما آیا منم بودم ؟ یا خیلی وقتها با بی حوصلگی هام و خستگی هام و پرخاش هام آزردمت ؟دیشب اومدم بغل تو خوابیدم تا یادم نره که هستی که اگه نباشی این دنیا به تف لعنت هم نمی ارزه... دعاکن که من هم باشم ، بیشتر باشم ...

پ.ن ۳: رودخونه جاری من ! تو هم کم برام مادری نکردی هااااا. روزت مبارک عزیزترین ، مهربون ترین و داناترین خواهر دنیاااااااا.

 

|+| نوشته شده توسط کوکب خانم در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 9:40 |