امروز صبح وقتی داشتم می اومدم سر کار بارون گرفت ، اونم چه بارونی از اونایی که تو بابل می اومد . منو برد به اون سالها . به سالهای نه چندان دور . به اون موقع ها که هروقت از خونه بیرون می اومدی بوی رطوبت ، بوی خاک بارون خورده مشامتو پر می کرد . همیشه تو این روزها اگر در دانشگاه کلاس نداشتم و یا تنها بودم می رفتم تو حیاط خونمون تو بابل می نشستم و فکر می کردم یا شعر می خوندم . بعضی وقتا هم به مامان و بابا فکر می کردم به دلتنگیهام و به هزار تا چیز دیگه که الان ..... . روزای بارونی همیشه نرگس آژانس می گرفت و به دانشگاه می رفت . من بهش می گفتم این دو قدم راه که آژانس گرفتن نداره ، تو این آژانس دوستی سر کوچه رو میلیونر کردی !
یادمه سال دوم دانشگاه بودیم . من هنوز خونه نگرفته بودم .قرار بود با سمیه و منیژه برم خونه شون . بارون سیل آسایی می اومد . اونا اومدن تو خوابگاه دنبالم . وقتی از خوابگاه اومدم بیرون دیدیم تا بالای مچ پاهامون تو آبه . ما هم بی پروا پریدیم تو کوچه و راهی شدیم . با چه بدبختی ! از روی ماشینا رد می شدیم تا برسیم به اونور خیابون . مردم هم به ما کلی فحش دادند . ما هم می خندیدیم . به قول سمیه آدم وقتی به اون روزها فکر می کنه انگار قلبشو فشار می دن مخصوصا وقتی هوا اینطور باشه . اون روزهای شاد همه رفتند . دیگه فقط ازش یه خاطره مونده . یه خاطره که ..... . اون روزهایی که همه با فراغ بال به همه چی فکر می کردیم ،با بی خیالی . به قول فروغ :
آن روزهاي خوب
آن روزهاي سالم سرشار
آن آسمان هاي پر از پولك
آن شاخساران پر از گيلاس
آن خانه هاي تكيه داده در حفاظ سبز پيچكها به يكديگر
آن بام هاي باد بادكهاي بازيگوش
آن كوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
آن روزها رفتند


