تبليغاتX
واحه ای در لحظه

خب چهارشنبه است و داستان . آماااااااااا اولش باید از دو مورد تشکر کنم :

۱-ساروی کیجای عزیزم به خاطر  متن دوستی که به قول خودش برای من نوشته. شرمنده شدم هوارتاااااااا

۲- از کلیه خوانندگان گرامی (که روز به روز داره تعدادشون زیاد میشه ) که برای جلوگیری از افسردگی من برام کامنت گذاشتند (حتی از نوع کامنت شیطونک شاکی ) : بچه محلهای وبلاگشهر دوستتون دارم . 

و اما داستان امروز :

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

 

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال  رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

منبع : اینترنت

مترجم: شبنم پاک سرشت

 

 

+ توليد شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 13:19  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سلام

اومدم بگم امروز چیزی ندارم که بنویسم. آهان یه چیزی یادم اومد. خوشحالم که خواننده های وبلاگم زیاد دارن می شن . ممنون. فقط نمیدونم چرا خواننده هام اینقدر کم حرفن و کامنت نمی ذارن ؟!!!

تا بعد

+ توليد شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 14:16  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



من غر زدن تو خونمه ،اون پست دیروز رو برای ترک عادت نوشتم که خب برای سالی یکبار بد نیست اما می گن ترک عادت موجب مرض است ،   پس غر می زنیییییییممممممممممم . البته بگما این روش غر زدن یکمی فرق داره . با شکرگزاری همراهه . پس میریم که داشته باشیم :

1- خدایا از تو ممنون که به واسطه داشتن نعمت ترافیک به ما امکان درک احساس نفرت از نزولات آسمانی را عطا نمودی.
2- خدایا از تو ممنون که به ما امکان آدمی دگر شدن در روزهای بارانی را عطا نموده و خلق و خوی وحشی گری ، میل به پایمال نمودن حقوق همنوع و ... را در ما بیدار نمودی.
3- خدایا از تو ممنون که قوانین راهنمایی و رانندگی کشور ما را انعطاف پذیر قرار دادی که هرگاه خواستیم آنها را رعایت کنیم و هر وقت نخواستیم نه.
4- خدایا دمت گرم که ما را خونسرد آفریده ، هورمن عواطف و نوعدوستی ما را برای اندک زمانی غیر فعال کرده تا مردمی که چتر بدست در انتظار تاکسی ایستاده اند نه تنها سوار نکنیم بلکه حداکثر تلاش خود را وقف پاشیدن آب جاری شده در خیابان به آنها کنیم.
5- خدایا خیلی مخلصیم که امکان دگردیسی خیابانهای شهرمان را به سواحل اقیانوس آرام در روزهای بارانی به ما عنایت فرمودی.
6- پروردگارا دست مریزاد که به ما امکان سفر درون شهری اجباریی به مدت دو ساعت و نیم برای رسیدن به محل کار خود (که هر روز تنها 45 دقیقه از وقت گرانبهای ما را صرف میکرد) عطا فرمودی.اگر این اتفاق نمی افتاد ما در محل کار خود چگونه این دو ساعت را سپری می نمودیم ؟ حتما می گویی کار میکردیم . نه ! خدایا مگر نمی دانی که محل کار آدم ، محل کار کردن نیست ، اٍ مگر نمی دانی میانگین کار در اینجا 1 ساعت است . مگر فکر کردی ما ژاپنی هستیم یا اروپایی یا آمریکایی ؟!!!!خدایا دیگر داری عصبانیم می کنی هااااااااا

.

.

.

خلاصه که خیلی باحالی که مردم ایران را آفریدی . اینها مردم شرایط بحرانی هستند . ساخته شده اند برای مدیریت بحران.فقط من باب تذکر عرض نمایم که یکوقت نخواهی با این مردم در بیفتی که آنوقت تکلیفت مثل آمریکا و اروپا میشود .آنوقت ما هی تو را تحریم می کنیم ، هی تورم کشورت می رود بالا ، واردات غیرنفتیت افزایش می یابد ، بنزینت سهمیه بندی میشود، شلوارت در چکمه ات توقیف میشود ، در دانشگاهت شورش میشود و ...  سرنوشت آنها را ببین و عبرت بگیر . گفته باشیم!

چاکر شما
بنده ایرانی شما

+ توليد شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 13:16  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



اومدم راجع به خستگی در نتیجه خواب موندن در نتیجه در ترافیک وحشتناک امروز موندن بنویسم (در اصل غر بزنم ) که یه دفعه یاد شعر شاملو افتادم که : روزی که این چنین به زیبایی آغاز می شود از برای آن نیست که در حسرت تو بگذرد... البته همچین به این زیبایی هم که شاملو می گه آغاز نشداااااا  ولی راستش صبح که تو آژانس بودم وقتی رو سطح شهر نور طلایی خورشید رو دیدم خیلی حال کردم . گفتم ایکاش همیشه یکساعت دیرتر از خونه بیام بیرون . خورشید منبع انرژیه.

خب می بینم که غر نزدم و نیمه پر لیوانو دیدم و از این حرفااااااا  پس شما هم یاد بگیرید

فعلن خداحافظ .

شاید برگشتم.

پ . ن :راستی  ساروی کیجا جون قول بود نه قرار

+ توليد شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:42  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



 

منشی شرکت : تو رو خدا می بینی ؟!خانم م. یک دختره ، خانم س. هم یه دختر . تا حالا دیدی خانم م. آرایش کنه بیاد سر کار؟ هر دوشون هم مجردند.

نکته 1: این گفتگو بین خانم منشی و یک آقا انجام گرفته. (مهروش جونم از لحاظ دستوری می تونیم بگیم : گفتگو انجام گرفته یا نه ؟)
نکته 2: خانم م یک دختر 40 ساله و خانم س یک دختر 25 ساله است.
نکته 3 : خانم منشی هم خط چشم کاشته و هم خط لب .حالا اینجا رو داشته باشید :ایشون خواهر شهیده !!!

و اما ،

سؤال : ادامه مصراع دوم شعر زیر چیست ؟
واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند ...

پ.ن 1: کسی  مؤسسه بنیان رو می شناسه؟ منظورم مؤسسه برگزار کننده همایشهای خودسازی است.
پ .ن 2 : خیلی جالبه آدم هفت روز آفتابی با چتر بیاد سر کار اما روز بارونی یادش بره چتر بیاره، نه ؟!

+ توليد شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 10:50  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 




روزی هیزم شکنی در یک شرکت چوب بری دنبال کار می گشت و نهایتا" توانست برای خودش کاری پیدا کند. حقوق و مزایا و شرایط کار بسیار خوب بود، به همین خاطر هیزم شکن تصمیم گرفت نهایت سعی خودش را برای خدمت به شرکت به کار گیرد. رئیسش به او یک تبر داد و او را به سمت محلی که باید در آن مشغول می شد راهنمایی کرد. روز اول هیزم شکن 18 درخت را قطع کرد. رئیس او را تشویق کرد و گفت همین طور به کارش ادامه دهد. تشویق رئیس انگیزه بیشتری در هیزم شکن ایجاد کرد و تصمیم گرفت روز بعد بیشتر تلاش کند اما تنها توانست 15 درخت را قطع کند. روز سوم از آن هم بیشتر تلاش کرد ولی فقط 10 درخت را قطع کرد. هر روز که می گذشت تعــداد درخت هایی که قطع می کرد کمتر و کمتر می شد. پیش خودش فکر کرد احتمالا" بنیه اش کم شده است. پیش رئیس رفت و پس از معذرت خواهی گفت که خودش هم از این جریان سر در نمی آورد. رئیس پرسید:"آخرین باری که تبرت را تیز کردی کی بود؟" هیزم شکن گفت:" تیز کردن؟ من فرصتـی برای تیز کردن تبرم نداشتم تمام وقتم را صرف قطع کردن درختان می کردم!"
شما چطور؟ آخرین باری که تبرتان را تیز کرده اید کی بود؟

نویسنده حمید رضا بهلولی

پ.ن ۱:امروز خواهرم یک سری داستان کوتاه با ایمیل برام فرستاده و گفته تو وبلاگم بذارم. چشم خواهر!

پ.ن ۲ :از این به بعد روزهای چهارشنبه داستان کوتاه داریم . (مگه من چیم از ساروی کیجا کمتره )هر کی داستان قشنگ داره برام ایمیل کنه. خریدارم ممنون

+ توليد شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 10:0  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



این پست قرار بود خیلی وقت پیش نوشته بشه اما به دلایلی نشد. تا اینکه دیشب تو با جواب مثبت دادن به درخواست من و برادر کوچیکه نشون دادی چقدر سخاوتمندی و یادم انداختی که این نوشته رو بذارم اینجا .
تقدیم به تو :


همیشه حضورت قوت قلبی برای من بوده . وقتی به پشت سرم نگاه می کنم هیچ ترسی ندارم چون همیشه یک رودخانه آرام می بینم که پابه پای من میاد که من تنها نباشم ، که میون سختیها و مشکلات یه دستی آروم بیاد و منو بلند کنه و به من اطمینان ببخشه که همراهمه . می بینی من در توصیف حرکات تو مدام کلمه آروم رو بکار می برم چون نمیشه کسی تو رو ببینه و متوجه این خصوصیتت نشه.
خصوصیت بعدیت می دونی چیه که گاهی منو دیوونه می کنه ؟ سخاوتمندیت . اینو دیشب می خواستم بهت بگم .تو اگه فقط یک ریال داشته باشی و ببینی که یکی از ما به اون یک ریال احتیاج داره بی تردید بهش می دی . این سخاوتمندیت در مورد آرامشت ، طرح ایده های نو و خیلی چیزهای دیگه ات هم هست.
از همون کوچیکی همیشه باهام بودی .یادته برای تولد مامان و بابا می رفتیم تو اتاق پذیرایی خونه بچگیمون که موقع زمستونا یه در چوبی اونو از هال جدا میکرد ، تمرین رقص می کردیم؟ تو رقصیدنو به من یاد دادی و هنوز هروقت کسی از رقصم تعریف می کنه به تو افتخار می کنم . تو نمی دونی همین رقصیدن بعضی وقتها چقدر به من روحیه می داده خصوصا وقتی تو شمال دانشجو بودم.یادته برام یه کفش صورتی بافته بودی وقتی داشتیم خونه مونو می ساختیم.یادته اون روز که سوزن تو پات رفت من چقدر گریه کردم. جوراب شلواری قرمزمو که خیلی دوست داشتم دادم تا مامان ببنده به پات. تازه خیلی چیزها رو یادم نمی یاد . اگه یادت بود بهم بگو.
وقتی ازدواج کردی حتی نگذاشتی این فکر که ممکنه از هم دور بشیم به ذهنم خطور کنه . باز همون رودخونه جاری بود .
راستی اون عروسکی که با اولین حقوقت برام گرفتی یادته ؟  خودت می دونی این عروسک برای من چقدر عزیز و گرانبها بود . ممنون که اون روز تو ماشین این خاطره رو برام زنده کردی ، داشت فراموشم میشد.سینما رفتنمونو چی ؟ یادته ؟ میدونی تو باعث شدی من به این پرده نقره ای دل ببندم ؟مخصوصا با دیدن فیلمهای بانو و هنرپیشه ، هامون.هر چند تو اون سن فهمیدنشون خیلی سخت بود. تو باعث شدی به هنرپیشه محبوبم بشه : خسرو شکیبایی.
یه چیزیو می دونی ؟ من و تو یه زمانی داشتیم از هم دور میشدیم . اون زمان دوران بلوغ من بود . من نمی دونم چرا اسم این دوره رو گذاشتن بلوغ . آخه آدما بچه تر ، حساس تر و مغرور تر می شن. پس چه جوری می تونن بالغ بشن ؟ و من هم مثل تموم آدما اینطوری شده بودم. حرفهای تو بهم بر می خورد ، همیشه احساس می کردم دنبال ایراد گرفتن از منی و ... و این رابطه سرد می رفت که تا آخر عمرمون ادامه داشته باشه که من دانشگاه قبول شدم . اون موقع ها بیشتر به برادر بزرگه نزدیک بودم تا تو . ولی نمی دونم چی شد که یکدفعه همدیگرو پیدا کردیم . اولش فکر کردم فقط من اینو حس کردم اما اون روز که سر میز شام همه نشسته بودند و تو جلوی اونا شروع کردی از مهربونی من تعریف کردن ، احساس کردم که موفق شدم تایید تو رو بگیرم.تا اون موقع همش حس می کردم مورد انتقاد توام.و تعریف اون روز تو تشویقی شد برای کارهای من تا امروز. تو همیشه برای من یه الگو بودی . یه الگو برای خوب بودن ،یه الگو برای صبور بودن ، با گذشت بودن ، قوی بودن ، با انگیزه برخاستن هنگام زمین خوردن  . من همه اینها رو از تو یاد گرفتم. اینکه بارها و بارها از صفر شروع کنم و ناامید نشم ، اینکه تلاش کنم تا از زندگی جا نمونم ، اینکه خستگی ناپذیر باشم . اینکه همش در صدد  یاد گرفتن چیزهای جدید باشم از کامپیوتر تا زبان و ....میدونی بعضی وقتها به حال دخترو پسرت غبطه می خورم وقتی که همچین مامان به روزی دارن. وقتی هزاران نقشه برای خوشحال کردنشون میکشی ؟ تو بعضی وقتها با شیطنتهات منو به تعجب وا میداری .تو همیشه حواست به خیلی چیزها هست برعکس من گیج حواس پرت.وقتی آزاده داشت عروس میشد من پیش خودم فکر میکردم من یک هزارم مشکلات اونو نخواهم داشت چون علاوه بر پد رو مادر یه خواهر دانا دارم که راهنماییم میکنه ، که چیزهایی رو که نمی بینم بهم نشون می ده ، آره ، این کلمه ای هست که بعد از اسم تو همیشه به یاد من میاد : دانا . مثل شعر کتاب خوب :من یار مهربانم ، دانا و خوش بیانم ...
خیلی خوشحالم که خدا امکان دوباره داشتن تو رو به من داد . نمی دونی چه نعمتیه .نمی دونی چقدر حال میده وقتی دلت گرفته باشه اونوقت خواهرت ببرتت خونه اش تا تو حال و هوات عوض شه .همیشه برای وقتی می ری خونه اش سعی می کنه غذای مورد علاقه تو رو درست کنه علیرغم تمام خستگیهاش .(اصلا من در داشتن این همه انرژی در تو متعجبم).نمی دونی چقدر احساس خوشبختی می کنی وقتی خواهرت پا به پات باهات میاد تا بری لباس بخری ، تو سخت سلیقه و به قول مامان نسناس باشی و اون هیچی نگه .وقتی برای کسی لباسی که می خوای تو اولین قرارت بپوشی اینقدر مهمه که باهات ساعتها میاد خرید و هیچی نمی گه.اون روز زمستونیو یادته .آخرشم یادم رفت عطر بزنم.بچه که بودم هروقت می خواستم کفش یا لباس بخرم به صورتت نگاه میکردم اگه نشانه رضایت توش می دیدم حتما می خریدم. الانم همین طورم . درسته بهت میگم جواد ! اما نظرت برام خیلی مهمه.شریعتی خطاب به خدا می گه :"خدایا من در کلبه فقیرانهُ خویش چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری .من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری ." من می خوام اینو تقدیم کنم به تو . ایکاش تو هم چون خودی داشتی.
تو نقش خیلی زیادی تو زندگی من داشتی . با تشویقهات ، جانبداریهات ، درک کردنهات و با... آرامشت.
درسته که بعضی وقتها از گذشتت نسبت به بعضی ها حرص می خورم  اما بعد که فکر می کنم می بینم خاصیت رود جاری بودن و بخشیدن است. تو نمی تونی خلاف طبیعتت رفتار کنی.یه بار تو وبلاگ آلوچه خوندم : " تا حالا شده از دست کسی عصبانی بشین و تو این عصبانیت حس کنید که چقدر دوستش دارید ؟ " من در این جور موارد این حس رو دارم. الان با اطمینان می تونم بگم که منو و تو تا همیشه با همیم. حتی اگر جاده ها و دریاها به ظاهر بینمون فاصله ایجاد کنن.

خیلی خوب شد که این پست رو تو این ماه نوشتم . آخه تو در این ماه متولد شدی.تولدت مبارک!

نخست دیر زمانی در وی نگریستم
چندان که چون نظر از وی برگرفتم
همه چیزی در پیرامون من به هیأت او در آمده بود
آنگاه بود که دانستم :مرا از وی گزیری نیست.

مهدی راست میگه : تو یه چیز دیگه ای.

دوستت دارم. و به خاطر تمام اذیت کردنها ، غر زدنها منو ببخش.
خواهر کوچکترت

 

پ . ن : اشک خودم که دراومد ولی امیدوارم اشک کسی رو در نیاورده باشم.

+ توليد شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 13:28  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



در قدیم سکه ها از طلا و نقره ضرب می شدند و ارزش آنها برابر مقدار طلا و نقره ی به کار گرفته شده در آنها بوده.به همین دلیل همه ی ما شیارها و برجستگیهای روی حاشیه ی سکه ها را دیده ایم اما شاید  تا کنون فکر نکرده بودید کارکرد آنها چیست و چرا هنگام ضرب سکه هاچنین شیارهایی را ایجاد می کنند؟ این شیارها برای زیبایی تعبیه نشده اند بلکه یک دلیل مهم تاریخی پشت قضیه نهفته است.افراد سودجو مقداری از حاشیه ی سکه ها را می تراشیدند و از طلا و نقره ی آن استفاده می کردند بدون اینکه در ظاهر سکه تغییر چشمگیری ایجاد شود! بدین ترتیب به مرور زمان از ارزش سکه ها کاسته می شد.بنابرین حاکمان تصمیم گرفتند شیارهایی روی لبه ی سکه ها ایجاد کنند تا در صورت تراشیده شدن به سادگی قابل تشخیص باشند.
امروزه دیگر سکه ها از طلا و نقره ضرب نمی شوند اما چوت مردم به ظاهر سکه هاعادت کرده بودند دیگر تغییری در آنها بوجود نیامد.

پ.ن - به قول ساروی کیجا: این متن با ایمیل بدستم رسیده و نمی دونم نویسنده اش کیه ؟

+ توليد شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 12:54  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1- اخبار ساعت 7.15 رادیو پیام : کاهش واردات بنزین به میزان 54 درصد، نسبت به سال قبل : من ولی بازهم مانند پارسال و سالهای قبل 45 دقیقه در راهم تا به شرکت برسم و در روزهای بارانی هم یکساعت و نیم !!!
2-کسی مه گرفتگی دیشب تهران رو دید ؟ معرکه بود.
3- نمی دونم این قراره چندتایی بشه ولی مطمئنم 13 تایی نمیشه.
4-هر چقدر دلم میخواد قورباغه رو قورت بدم و اون کاری که مدیر پروژه داده رو اول از همه انجام بدم ، ولی باز نمی تونم. چرا ؟
5- شیشه پنجره را باران شست ، از دل من آیا چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! از دیروز تا حالا این شعر کرم مغزی شده بود گفتم اینجا بنویسمش شاید به درد کسی خورد.
6-نه نمیشه .
7- به نظرتون برای چند نفر از ما مهمه که جرج بوش یک شماره غلط در یک کنفرانس خبری اعلام میکنه که مردمی که در پرداخت قسط مسکنشون مشکل دارن باهاش تماس بگیرن و به قول گوینده اخبار رادیو پیام ساعتها وقت مردم آمریکا را با این اشتباه فاحش !!! تلف می کند. به نظرتون اشتباه لفظی در اعلام یک شماره  مهمه یا اینکه دادن وعده سر خرمن مثل کاهش نرخ مسکن ؟!!
8-گیر دادم به این اخبار کله سحر رادیو پیامهااااااااااااااا
9-چرا ؟ چی چرا ؟
10- Finding Neverland :خیلی فیلم قشنگیه . مخصوصا جناب Johnny Depp  ترکونده با اون خونسردی و مهربونی فوق العادش. همچنین Freddie Highmore اون کوچولوی (البته الان 15 سالشه ها ولی تو فیلم 12 ساله است اما خیلی بچه تر به نظر میاد )با استعداد که حدس زدم علیرغم بچگیش باید خیلی پرکار باشه .7 تا جایزه برده و 8 بار هم کاندیدا شده .
11-اصرار نکنید این 13 تایی نمیشه.
12-چند نفر از ما صبحها که از خونه میایم بیرون یه نقاب به صورتمون می زنیم که شادیها ، غمها و مشکلاتمون رو زیرش پنهون  کنه. اون موقع چقدر نفس کشیدن برای روحمون سخت می شه . نه ؟
13-دیدین گفتم عمرا سیزده تایی بشه . حال  کردین ؟

پ.ن (بعد از خواندن وبلاگ ساروی کیجا): خدایا این ساروی کیجای خواننده آزار رو به راه راست هدایت فرما. آمین !

+ توليد شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت 11:51  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



من نظریه تکامل بشریت از میمون به انسان رو  به صراحت تکذیب می کنم. حداقل در مورد ایرانیها. به نظر من ما گوسفند بوده، هستیم و خواهیم بود . اگر نبودیم سازمان اطلاعات آمریکا بعد 4 سال نمی گفت ما از سال 2003 ساخت بمب هسته ای را متوقف کرده ایم. خیلی جالبه نه ؟ عمرا اگر هیج جای دنیا گوسفند به این سر به راهی پیدا کنید. یعنی از نحن حمارٌ هم کارمون گذشته.
بی خیال . خوش به حال اونایی که از این مملکت رفتند ، دارن میرن و می خوان برن...  . 

امروز خیلی انرژی دارم . هر چند اول صبحی از خوندن این خیلی حرص خوردم اما سعی می کنم این حالت انرژیک رو تا بعداظهر حفظ کنم. آخه باهاش کار دارم. 

+ توليد شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 9:24  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سلام

من دوباره اومدم . امیدوارم هر روز بیام بنویسم. تو این مدتی که ننوشتم بنا به دلایلی می خواستم این وبلاگ رو حذف کنم و یه جای جدید راه بندازم اما بعد تصمیم گرفتم همین جا بمونم و ادامه بدم.

نمیدونم از آشناها ، دوستان و یا همکاران چه کسانی اینجا رو می خونن ، ولی امیدوارم متوجه باشند که این جا جایی برای بلند فکر کردن منه ....

فعلا که کسی اینجا نیست ، پس خودم به خودم خوش آمد می گم.

خوش آمدم

+ توليد شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 8:51  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo