تبليغاتX
واحه ای در لحظه
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم   که در طریقت ما کافری است رنجیدن

مگه طبق قوانین کارما هر کار خوبی که انجام بدی ، یک نتیجه خوب نصیبت نمیشه؟ مگه نمیگه هر کاری که ما انجام میدیم یک پیکان دوسویه است که به سمت خودمون هم نشانه میره ؟ پس میشه یکی بیاد به من بگه که چطور میشه که هر کار خوبی ما (منظورم فقط خودم نیستم) انجام میدیم نه تنها دیگران یادشون نمی مونه بلکه چشمشون رو میبندن و به بدترین وجهی اونو جبران می کنن. تو رو خدا هرکی جواب این سؤال رو می دونه بیاد برای من توضیح بده. لطفا متوجه حساسیت موضوع باشین . این یک درخواست عاجزانه است. اگر واقعا کسی میدونه بیاد بگه . اصلا لینک کنین تو سایتتون یکی جواب منو بده.خواهش میکنم.آقا ما اصلا نخواستیم طرف جبران کنه فقط یادش بمونه که ما چیکار در حقش کردیم نیاد دمار از روزگارمون درآره و بره.

پ.ن:این پست امروز استثنائا در مورد خودم نیست. یه چیز کلیه.ولی چندان فرقی هم نمیکنه اگر  فکر کنید درباره خودمه. چون منم کم از این مسأله رنج نکشیدم.

+ توليد شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 11:33  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



آرتور اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جريان يک عمل جراحی در سال 1983 دريافت کرد، به بيماری ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .
او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود :
« چرا خدا تو را براي چنين بيماری دردناکی انتخاب کرد؟‌»

آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا 50 ميليون کودک بازی تنيس را آغاز می کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه ای ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا می کنند، چهار نفر به نيمه نهايی می رسند و دو نفر به فينال . من یکی از آن دو نفر بودم و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم "خدايا چرا من؟" و امروز هم که از اين بيماری رنج مي کشم،نيز نمی گويم "خدايا چرا من؟"

پ.ن : هوا امروز بسیار عالی است. صبح که رفتم بانک خورشید شهر شلوغمون رو در آغوش طلایی اش گرفته بود. هوا سرد بود اما نمیدونم چرا تو این سرما ، گرمای خورشید به وضوح حس میشد. حتی می تونستی این گرما رو از زیر لباسهای ضخیم زمستونی روی پوستت حس کنی و این به قول سهراب یعنی هوشیاری تن.
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست

+ توليد شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 11:28  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سلام . حال و احوالتون چطوره ؟ باید بگم که من امروز خیلی سرحالم. هم به خاطر اینکه اتاقم تو شرکت زیاد سرد نیست و هم به خاطر تابش خورشید به برفهاست که منظره درخشان بی بدیلی رو اینجا رقم زده و منم غش کردم براش.آخه روبروی شرکت ما یکی از زیباترین پارکهای تهران قرار داره ، ما هم که طبقه سوم و اصل صفااااااا . پس میریم که داشته باشیم :

1- من این چند روز به دلیل یخ زدگی جسم و جان نتونستم برم وبلاگ برنامه ریزی رو آپدیت کنم. امروز میرم.البته اگر این اینترنت غشی شرکتمون درست شه.
2- چرا بعضی مردم اصل مطلب رو نمی فهمن؟ رئیسم یه مثل داره که اینجور مواقع بکار میبره . میگه : یه آدمایی پیدا میشن میگن من یه کتاب نوشتم راجع به روشهای کشتن اژدها !!! خب وقتی اژدهایی وجود نداره روشهای مختلف کشتنش به چه دردی میخوره؟!!! خودمونو میکشیم راجع به یه موضوعی ساعتها بحث می کنیم در حالیکه اون حاشیه است و به خاطر نفهمیدن اصل مطلب این بحث بوجود اومده.

۳-کی این نوشتن شماره ای رو مد کرده؟ من که خیلی باهاش حال می کنم فکر میکنم اینطوری چیزهای زیادی به ذهنم میرسه که بگم.
4-این خونه پادشاه زیمبابوه رو دیدین ؟ بابا خیلی خفنه. اینا مگه فقیر نیستن پس چه جوری از این خونه ها برای خودشون می سازن؟ هر کی خواست آیدیشو بده براش فوروارد کنم.
5-می بینم که با این برف و سرما بدجوری کار و کاسبی تکیه ها تعطیل شده.نه ؟
6- جمعی متفکرند اندر ره دین
جمعی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بی خبران راه نه آن است و نه این!
"خیام"
7-چرا می نویسیم قطعه (قطع است) ولی میگیم قعطه.مثلا در مورد برق. میگیم برق قعطه در صورتیکه باید بگیم قطعه. اصلا شاید من فقط اینطوری میگم . هان؟ باز پامو کردم تو کفش مهروش 

خب عدد 7 رو خیلی دوست دارم پس همون هفت تایی بمونه . بهتره .

دوستتون دارم خیلی زیاد به چشماتونم خیلی میاد 

پ . ن :امیدوارم کسی پست دیروزم رو نخونده باشه چون الان میگه این دختره موجیه

+ توليد شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 14:40  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



در حال حاضر این سخن نغز " هوا بس ناجوانمردانه سرد است" اخوان رو با تمام وجود حس میکنم. روحت شاد. عجب حرفی زدی. تمام سلولهای بدنم در حال ارتعاش در مدار خود بوده به طوریکه نوک انگشتای دست و پاهام دچار یخ زدگی شده اند. من نمی فهمم چطور هفته پیش که اینقدر سرد نبود ما دو روز تعطیل شدیم ولی الان نه؟ کسی می دونه چرا؟ من که وقتی سرده ها دچار جمود مغزی هم میشم ،صدای واق واقم گوش فلک رو پاره میکنه و صد البته پاچه ای باقی نمی مونه که از مقابل دهان مبارک اینجانب سالم عبور کنه .از همه آدما هم بدم میاد و دلم می خواد با مشت بزنم تو دهن همه.مفهومه ؟ بنابراین تا اطلاع ثانوی بنده هیچی نمینگارم. یعنی فکر کنم اینجوری بهتر باشه.نه ؟ نمیشد ماهم مثل خرسها زمستونا بخوابیم ؟! دعا کنید یخ هام زود آب بشن . هم یخهای جسمی ام هم یخهای روحی ام تا دوباره خدمت برسم . راستی یه لینک میذارم از آخرین روز کاری بیل گیتس . جالبه. ببینید.

http://youtube.com/watch?v=ZAF0X3af7nk&feature=related

 

+ توليد شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 11:14  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



آقا این چه وضعیه . تا من می خوام عاشق پرزیدنتمون بشم یه کاری میکنه میونمون بهم بخوره. آخه این چه وضعه مملکته. همه کانالها به صورت زیرنویس اعلام می کنن ادارات فردا ، یعنی امروز تعطیله بعد یکهو اخبار میگه فقط فیروزکوه و دماوند اداره هاشون تعطیله. آخه این چه وضعیه آدم رو می برن دم چشمه تشنه برمیگردونن. خدا هیچ دل شادی رو غمگین نکنه. بنده در حال حاضر با کاپشن نشستم پشت کامپیوتر . وقتی سردمه ها انگار می خوام بمیرم. حس ندارم هیچ کاری کنم. بیچاره اوناییکه تو کهگیلویه و بویر احمد (آخه اینم شد اسم شهر ؟مگه تهران چشه!!! میذاشتن تهران غرب. آدم حداقل نمی مرد تا بنویسش) تو 30 درجه زیر صفر دارن زندگی میکنن. راستی تو رو خدا در مصرف گاز و برق صرفه جویی کنید. به فکر مردم یخ زده باشین .تو شرکت ما هم که فکر کنم به جای برق و گاز ، آب داره قطع میشه. شیر آب رو که تا آخر باز کردم با سطح مقطع یک میلیمتر آب ازش اومد بیرون. چیمون به آدم رفته که شرکتمون بره. باور میکنید من اصلا الان تو مود غر زدن نیستم اما این کیبورده چرا غر آمیز مینویسه الله الاعلم. بخدا من نمی خواما انگشتام خودمختاری اعلام کردن. آهان الان کنترلشون کردم. و یه چیز خوب می نویسم :من تو وبلاگ برنامه ریزی عضو شدم و الان حس خوبی دارم. (دیدین گفتم حس خوبی دارم ولی نمی دونم چرا غر نوشته میشد ).دیگه همین. خوش باشین

کوکب خانم جون

پ.ن : دیدین چی شد ؟ یادم رفت امروز چهارشنبه است و روز داستان کوتاه. پس میریم که داشته باشیم :

شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آندو را به عنوان دو نمونه ازمسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود.

 در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست.
 
 
هر فردی خود را ارزیابی میکند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید«هستید». اما بیش از آنچه باور دارید«می توانید» انجام دهید
 
نورمن وینست پیل

+ توليد شده در  چهارشنبه 19 دی1386ساعت 10:38  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1-فیتیله ! امروز و فردا تعطیله
2-بعد از مدتها حس تعطیل شدن در یک روز برفی رو تجربه کردم . مثل اونوقتها که مدرسه می رفتیم. آی کیف میداد
3-صبح نشستم کارتون بلفی و لی لی بیت رو همراه یک عدد خواهرزاده فسقلی دیدم.
4-با نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد  از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن . امروز فکر  میکردم عاقبت یک موضوعی به بدی ختم شه که در عین ناباوری معادلاتم بهم خورد و اون موضوع به خوبی و خوشی پایان یافت. خداجون ممنون.
5-بکوش عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن مینگری. خدایا خیلی وقته که سعی میکنم نگذارم هر موضوعی شادی درونی ام رو بهم بزنه . دارم یاد میگیرم که اگر تلاش کردم و نتونستم موضوعی رو حل کنم سعی کنم فراموشش کنم. یا همین طوری که هست قبولش کنم.اصلا گ و ر بابای مشکل
6-چقدر جالبه که من هیچ استعدادی در تصور کردن آدمها ندارم. مثلا از یه آدمی که ندیدم واسه خودم تو ذهنم یه تصویری میسازم بعد وقتی میبینمش ، طرف 180 درجه با تصوراتم فرق داره. خیلی با استعدادم نه ؟!  محض رضای خدا نشده یه بار درست تصورش کرده باشم. از اهالی وبلاگستان بگیرید تا همکارایی که فقط صداشونو شنیدم .... البته فکر کنم به استعداد ربطی نداره . یه قدرت درونیه که خب من ندارم. حالا اصلا میخوام چیکار؟! دیگه خدا همه چی رو که به یه آدم نمیده.
7-امیدوارم امروز و فردا مثل بچه آدم بنشینم و تمرینهای IELTS رو انجام بدم. فکر کنم منم باید برم عضو وبلاگ برنامه ریزی شم . باید با مهروش در این مورد مشورت کنم ببینم عضو جدید میخوان یا نه ؟ مثل اینکه تا نباشد چوب تر ....


تعطیلات خوش بگذره.


پ.ن . خصوصی :بلفی جون اگر اینجا رو میخونی باید بهت بگم که اسم اون دختره چونا بود. امروز خودم نشستم کامل این کارتون بلفی رو دیدم جاست فور یو و نی نی گولو 

+ توليد شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 15:26  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



ــ ارسطو : طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.

ــ موسي : و آنگاه پروردگار ازآسمان به زمين آمد و به مرغ گفت به آن سوي خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگارخشنود همي گشت.

ــ مارکس : مرغ بايد از خيابان رد ميشد . اين از نظر تاريخي اجتنابناپذير بود .

ــ خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند

ــ رياضيدان : مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟

ــ نيچه: چرا که نه؟

ــ فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد . آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟

ــ داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است .

ــ همينگوي: براي مردن . در زيرباران
 
ــ اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است .

ــ سيمون دوبوار : مرغ نماد زن وهويت پايمالشدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و
ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد

ــ پاپ اعظم: بايد بدانيم که هرروز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند .توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟

ــصادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بودغافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر

ــ شیرين عبادي : نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است . در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد .

ــ روانشناس : آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟

ــ نيل آرمسترانگ : يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها .

ــ حافظ : عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران برتو نخواهند نوشت .

ــ کافکا : ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت . مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک . نگاهي بيتوجه ووحشتزده انداخت . اين ک. رامجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را باحضور فيزيکي خود مواجه کند ودستکم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثهاش دشوارتر مينمود

ــ بيل کلينتون : من هرگز با مرغ تنها نبودم

ــ فردوسي : بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ وسپاه .

ــ ناصرالدينشاه : يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم ازخيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد

ــ سهراب سپهري : مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم

ــ طرفدار داستانهاي علمي تخيلي: اين مرغ نبود که ازخيابان رد شد . مرغ خيابان وتمام جهان هستي را متر وسانتيمتر به عقب راند

ــ اريش فون دنيکن: مثل هر بارديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟

ــ جرج دبليو بوش : اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريس جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است .

ــ سعدي : و مرغي را شنيدم که درآن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود وي را گفتم : از چه رو تعجيل کني؟
گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کن

ــ احمد شاملو: و من مرغ را، درگوشههاي ذهن خويش، ميجويم .من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان . و من، تهي هستم، از گلايههاي دردمند سرخ

ــ رنه دکارت : از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟

ــ لات محل: به گور پدرش ميخنده هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده . آي نفسکش

ــ بودا : با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني

ــ پدرخوانده : جاي دوري نميتواند برود .

ــ فروغ فرخزاد : از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد .

ــ ماکياولي : مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد.. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند .

ــ پاريس هيلتون: خوب لابداونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده

ــ هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد ! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد

ــ احمدينژاد: خيابان و فناوري رد شدن از خيابان که کشورمان از آن برخوردار است حاصل رشد علمي جوانان ايران و حق ملت ايران است . ما به رد شدن از خيابان ادامه خواهيم داد .موج معنويت و بيداري در دنياي اسلام، به اميد خدا به زودي اين مرغ را از دامان دنياي اسلام پاک خواهد کرد

ــ فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه

پ.ن :اینجا  (آگاهی یا کلیشه) رو بخونید. من که با حرفاش موافقم . شما چطور ؟

+ توليد شده در  شنبه 15 دی1386ساعت 8:58  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سلام

امروز چه کاره اید با این برف ؟ من که قراره با یک جفت خواهرزاده برم برف بازی. شما ها هم برید. خیلی حال میده . اصلا تو این روزها نباید تو خونه نشست. پس پیش به سوی برف بازی. دل اونایی هم که برف ندارن (با نهایت شرمندگی) آب !!!


زیاده عرضی نیست
قربون همه تون
کوکب خانم جون

+ توليد شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 14:35  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



نیم ساعتی مونده تا خورشید طلوع کنه ، در خونه رو باز می کنی و میای بیرون و بهترین چیزی که تو تاریکی این ساعت صبح می تونه تن پر رخوت تو رو از خواب صبحگاهی نجات بده رو می بینی .برف! تندی برمیگردی بالا و کفشهاتو عوض می کنی . می پری تو خیابون و راه منتهی به ایستگاه تاکسی رو که همیشه پنج ، شش دقیقه بیشتر طول نمی کشه  ، یکربع طولش می دی .دونه های برف می خوره به صورتت . سعی می کنی فقط راه بری و گوش بدی .گوش بدی به سکوت برف .آرام و بی صدا زمین شهر رو مال خودش می کنه .آرام و بی صدا.یه دونه برف می پره روی لبتو و آب میشه .چه کیفی داره.آره تو تمام سرمای زمستونو به خاطر برفش تحمل می کنی .وگرنه این فصل با این رخوت و سردی که با خودش میاره اصلا برات دوست داشتنی نیست.تمام طول راه به درختها ، پیاده روها و دونه های برف که روی شیشه ماشین می شینه نگاه می کنی.به شرکت که می رسی مثل روزهای دیگه بی حوصله و یخ زده نیستی .

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

(جنبش واژه زیست -سهراب سپهری)

برف اول ژانویه هم که اومد ، پس سال ۲۰۰۸ مبارک !

 

+ توليد شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 10:12  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



۱-سلام .تعطیلات خوش گذشت؟ می خواستم اون شماره 2 رو اول بنویسم که پشیمون شدم ، گفتم اول صبحی این چندگانه با غر آغاز نشه. در ضمن این پست مال دیروزه اما چون بلاگفا دیروز قات زده بود نتونستم بنویسمش.
۲- "امروز چهارشنبه : خدایا به نام تو آغاز دادم امروز سحر را ، ای آذرخش مقدس !!!!!" آخه این چه جور مناجات صبحگاهیه که این رادیو پیام در پیش گرفته؟  آخه این چه جور ادبیاتیه ؟ ما چرا فکر می کنیم که اگر فعل یک عبارت رو بیاریم اولش ، بعد یه ترکیب لطیف از قبیل بارون سبز ، دریاچه مخملی ، آذرخش مقدس و ... بکار ببریم دیگه اون عبارت میشه ناب ترین شعر فارسی  و قراره به دل همه هم بشینه؟ به من چه که امروز یکشنبه است . خب من مناجات روز چهارشنبه رادیو پیام یادم بود.حرفیه ؟!
۳-بدون شرح :تو یک مجله زرد (بعدا باید یه پست مفصل راجع بهشون بنویسم )یک نفر از یک کارشناس مذهبی پرسیده بود : من سال گذشته 7 میلیون صلوات نذر کردم و هنوز موفق به ادای کامل آن نشده ام ، اما چند وقت پیش یک دعایی خواندم که می گویند خواندنش برابر با فرستادن 10 هزار صلوات است . آیا می توانم این دعا را بخوانم تا نذرم ادا شود.
۳-ما به کجا داریم می ریم ؟ ما را چه می شود ؟...
۴-آقا من خیلی از کشته شدن این خانم بی نظیر بوتو ناراحت شدم.هم به خاطر اینکه یک زن مبارز بود (رگ فمینیستیم زده بالا) هم به خاطر اینکه دوباره ما مردم خاورمیانه ثابت کردیم که نمی تونیم پیشرفت کنیم . که هنوز باید یکی از بالا هدایتمون کنه.من نمی دونم این خانم قرار بود برای پاکستان چی کار کنه ؟ آیا وعده هاش راست بود یا نه ؟ اما ایکاش ما هم یاد بگیریم مثل اروپایی ها و آمریکایی ها تحمل شنیدن حرف مخالف خودمونو داشته باشیم. صورت مسأله رو پاک نکنیم.یادمه زمان سرنگونی صدام تو یه روزنامه خوندم که فقط مردم خاورمیانه هستند که مجسمه رهبرانشونو می سازند و همانها هم هستند که این مجسمه ها رو به پایین می کشند. جالبه نه ؟!
۵-هیچ صدایی لذت بخش تر از صدای خنده و فریاد بچه ها تو شهر بازی نیست.پریشب تو بولینگ عبده به این نتیجه رسیدم که هروقت ناراحتم دست این خواهرزاده دلبرم رو بگیرم ببرمش شهربازی .آدم از خوشحالی و بی خیالی این بچه ها به وجد میاد.
۶-مشکلات یاد شده کوکب خانم در پستهای پایین (م ا ت ح ت مبارک!!!)حل گردیده است و اکنون توپ توپ میباشند.
۷-چقدر یادداشت بیضایی در سوگ اکبر رادی زیبا بود .
۸-جمعه فیلم زیبای sleeping with the enemy رو از mbc4 دیدم. اینقدر درگیرش شدم که تا صبح خواب شوهر عوضی جولیا رابرتز رو می دیدم.آدم باورش نمی شه تو آمریکا هم زنا اجازه بدن از این رفتارها باهوشون بشه.
1،2،3
هشت تاییااااااااااااااااااا
+ توليد شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت 8:33  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



 

چند روز پیش خانم یونا معلم سرخانه بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم . گفتم :بفرمایید بنشینید خانم یونا! بیایید حساب و کتابمان را روشن کنیم .لابد به پول هم احتیاج دارید اما ماشاءا...آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارکتان نمی آورید .خوب .قرارمان با شما ماهی 30 روبل بود.
-نخیر 40 روبل.
-نه ، قرارمان 30 روبل بود .من یادداشت کرده ام .به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم .خوب ، دو ماه کار کرده اید ...
-دو ماه و پنج روز
-درست دو ماه .من یادداشت کرده ام .بنابراین جمع طلب شما می شود 60 روبل.کسر میشود :9 روز بابت تعطیلات یکشنبه ، شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمیکردید -جز استراحت و گردش که کاری نداشتید -سه روز تعطیلات عید.
چهره خانم یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما لام تا کام نگفت.
-بله ،3 روز تعطیلات عید به عبارتی کسر میشود 12 روز .4 روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید .3 روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعدازظهرها با بچه ها کار کردید ، 12 و 7 می شود 19 روز .60 منهای 19 باقی میماند 41 روبل.هوم .درست است ؟
چشم چپ خانم یونا سرخ و مرطوب شد .چانه اش لرزید ، با حالت عصبی سرفه ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید . اما لام تا کام نگفت.
-در ضمن شب سال نو یک فنجان چایخوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان . البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید -یادگار خانوادگی بود-اما ... بگذریم!به قول معروف : آب که از سر گذشت چه یک نی ، چه صد نی ... گذشته از اینها روزی به علت عدم مراقبت شما کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد اینهم 10 روبل دیگر و باز به علت بی توجهی شما کلفت سابقمان کفشهای واریا را دزدید .شما باید مراقب همه چیز باشید. بابت همین چیزهاست که حقوق میگیرید . بگذریم کسر میشود 5 روبل دیگر . دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما دادم.
به نجوا گفت : من که از شما پولی نگرفته ام .
-من که بیخودی اینجا یادداشت نمی کنم.
-بسیار خوب باشد.
-41 منهای 27 باقی می ماند 14...
این بار هردو چشم خانم یونا از اشک پر شد. قطره های درشت عرق ، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند .دخترک بینوا با صدایی که می لرزید گفت : من فقط یکدفعه - آنهم از خانمتان - پول گرفتم فقط همین .
-راست می گویید ؟ می بینید ؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم پس 14 منهای 3 میشود 11.بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان !این 3 روبل ، اینهم دو اسکناس 3 روبلی دیگر و اینهم دو اسکناس 1 روبلی جمعا 11 روبل بفرمایید.
پنج اسکناس 3 روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم.اسکناسها را گرفت ، آنها را با انگشتان لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت : مرسی!
از جایم جهیدم و همانجا در اتاق مشغول قدم زدن شدم . سراسر وجودم از خشب و غضب پر شده بود پرسیدم : مرسی بابت چی ؟
-بابت پول.
-آخر من که سرتان کلاه گذاشتم!برشیطان لعنت ،غارتتان کردم!علنا دزدی کردم!"مرسی ! " چرا؟
-پیش از این هر جا کار کردم همین را هم از من مضایقه میکردند .
-مضایقه میکردند ؟ هیچ جای تعجب نیست !ببینید ، تا حالا با شما شوخی میکردم .قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم .80 روبل طلبتان را میدهم.همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه می کنید.اما حیف آدم نیست که اینقدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمی کنید؟ چرا سکوت می کنید ؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد ؟
به تلخندی لبخند زد . در چهره اش خواندم : آره ، ممکن است .
به خاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و  به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم .با حجب و کمرویی تشکر کرد و از در بیرون رفت . به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم : "در دنیای ما ، قوی بودن و زورگفتن چه سهل و ساده است."

بی عرضه - آنتوان چخوف

پ.ن ۱: باید به آقای چخوف گفت:آنچه ساده است ابله بودن ما آدمهاست.اینکه به دیگران اجازه دهیم از قلمرو خود پا فراتر گذارند ،بسیار آسان است.این کوتاه ترین راه است . طلب کردن حق خود را با داشتن وقار و گستاخ نبودن اشتباه گرفته اند. من بر این باورم که مظلوم ، ظالم پرور است . اگر جایی قوی بودن آسان است حتما قبل از آن ضعیف شدن و زور شنیدن برای کسی آسان شده است.به این جملات دقت کنید :ایندفعه چیزی نمی گم ولی دفعه بعد ... ، من واگذارش کردم به خدا اون خودش حق منو می گیره ،من خانمی کردم و چیزی نگفتم ، من مردونگی کردم و دم نزدم ،ارزش بحث کردن نداشت و... این ابتدای ویرانی است. اینو بدونیم اگر یک روز از این جملات استفاده کردیم روزهای دیگر هم استفاده میکنیم و روزهای دیگر و روزهای دیگر... آنوقت به خود میاییم و می بینیم ۴۰ سال گذشته و ما همچنان ... که پر از کینه شده ایم ، پر از عقده . اصلا مگر از ما چیزی باقی می ماند که از چیزی هم بخواهد پر شود.آنوقت دیگر مایی وجود ندارد ، آنچه وجود دارد آدمهایی اند که ما را زیر پای خود له کرده اند.در این زمانه مظلوم نبودن بسیار سخت و دشوار است اما بیاییم تا آنجا که میشود کمتر مظلوم باشیم.

پ . ن ۲: من امروز تلخم پس لابد باید داستانم هم با روحیاتم سازگار باشد.ببخشید!


 

+ توليد شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت 12:42  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



ما یعنی من دیروز رفتم دکتر برای بیماری کشنده ای که اون پایین براتون شرح داده بودم. (بخدا ا ی د ز نبوداااااا) دکتر یه توصیه هایی کرد که گفتم خوبه به اطلاع شما برسونم . شاید شما هم مثل من رستگار شده و از رفتن به دستشویی هراسی به دل راه ندهید.از امروز این کارها را انجام می دهییییییییم (توجه کنید از امروز نه از فردا):
1-خوردن یک تا دو لیوان آب قبل از صبحانه (در حد مرگ مؤثره)
2-خوردن سالاد با روغن زیتون به همراه ناهار و شام
3-خوردن 7 تا 8 لیوان آب در روز (این کار بیشترین اثر رو داره)
4-مصرف میوه و سبزیجات

امیدوارم این اطلاعات براتون مفید باشه . لازمه این نکته رو هم یادآوری کنم که اگر این مساله حاد بشه خطرناکه حسن !چون منجر به عفونتهایی شدید میشه . پس اگر می بینید روز به روز وضعیتتون داره بدتر میشه حتما با یک پزشک متخصص گوارش مشورت کنید تا بهتون آنتی بیوتیک و داروهای مرتبط دیگه بده .اینم بگم که این عارضه 90% به خاطر تغذیه غلط خودمونه . اگر مواردی که بالا گفتم رو انجام بدین اثرات مفید دیگه ای هم روی سایر اعضاء مثلا کلیه ، روده ، معده ، اعصاب ، پوست و... خواهد داشت.من که بعد از این عارضه تصمیم جدی گرفتم که تغییری در رژیم غذایی روزانه ام بدم . چون ما کارمندها که از صبح تا شب نشسته ایم بیشتر درمعرض خطر ابتلا به اینجور عوارض هستیم.پس بدانید و آگاه باشید که موارد بالا بسیار مفیدند اگر متفکر باشید. خرجی هم که نداره فکر کنم شیر خونه هممون روزی 10 لیوان آب داشته باشه یا میوه،سبزیجات و سالاد رو بشه هفته ای چند بار مصرف کرد.پس تنبلی نکنید.

خب اینم از درس امروز. راستی ممنون از راهنمایی های همتون.

امضاء
دکتر کوکب خانم
متخصص بیماری های گوارشی

 

پ.ن : راستی کریسمس مبارک. من که عاشق درخت کریسمسم. شما چطور ؟

+ توليد شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 11:6  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



 

موقع گشت تو سایتهای مختلف به آهنگ گل و تگرگ قمیشی می رسم و می رم به 6،7 سال پیش . شفاف و واضح . این آهنگ همیشه برام یادآور خاطرات خوب بوده تو هر فصلی از زندگیم که بودم .و آخرین فصلش و شاید بهترینش تا الان ، مربوط به دانشگاهه. زمانیکه گروه کنسرت بچه های دانشگاه اونو اجرا کردند و من چه خوشحال بودم که خواسته ام درمورد اجرای این آهنگ اجابت شده. وقتی همه باهم می خوندیم کاش میشد اما نمی شه این مرام روزگاره ، رفتنت همیشگی بود ... بعضی خاطره ها قلب آدم رو فشار میدن . تصاویرشون هنوز زنده است و از بین نرفته اما ... اما آدماش رفتن ،مثل خونه ای که دیگه حالا خالیه و آدماش با اسباب هاشون ، رفتار هاشون ، گفتارهاشون اونجا رو ترک کردن . شاید برای همینه که این آهنگ رو دوست دارم .کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون ...  اولین خاطراتم هم با این آهنگ مربوط به آدمهایی است که دیگه حالا نیستند. و متن این آهنگ هم همینه . من همیشه رفتن آدمها رو پذیرفتم . اصولا آدمی نیستم که رفتن آدمها برام سخت باشه . سعی کردم وابستگی شدید به کسی نداشته باشم تا زندگیم تحت شعاع رفتنش قرار نگیره.حالا چقدر موفق بودم خودم میدونم و خدا . اما چیزی که برام اهمیت داشته این بوده که یادگاریهاشون یا بهتر بگم خاطراتشون از پیشم نره . منظورم این نیست که به فکر خاطراشون بیفتم و مثلا گریه ام بگیره یا غصه بخورم که چرا نیستن . نه ! سعی میکنم تو اون لحظه بخصوص ، اگر اون خاطره خوبه که ازش لذت ببرم و اگر بده از تموم شدنش و نبودنش تو زندگی الانم لذت ببرم. بودن فیزیکی آدمها از نظر من چندان مهم نیست ، مهم اثری است که از خودشون روی قلب و افکار تو به جا می گذارن و همین باعث میشه که اونا رو پیش خودت حس کنی حتی اگر نباشن .
امروز این آهنگ رو گوش دادم و این پست رو نوشتم ، خدا می دونه دفعه بعد که گوش میدم خاطره چه آدمهایی برام زنده بشه.اون آدمها باشن یا نباشن ...

+ توليد شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 14:41  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سام علیکم

بروبکس امیدوارم همه یلدا بازی خوبی داشته و هم اکنون ریدیف باشین .والا ما که به یمن برکات بسیار زیاد بیماری ی ب و س ت و اثرات بسیار دلخراش آن بر جسم و جان م ا ت ح ت مبارکمان نتوانستیم به همراه خانواده به مهمانی شب یلدا برویم و این شب بلند را در آغوش گرم و چه بسا داغ کیسه آب جوش به سر نمودیم . تا چشممان درآید و سبزی ، میوه ، آب (8-6 لیوان در روز)و... به مقدار کافی بخوریم و بیاشامیم. آی ملت اینایی که گفتم بخورید تا به قهر الهی دچار نشوید که بد دردی است اگر متفکر باشید.


اگر کسی راه حلی ، چیزی سراغ داره بفرماید که ما اجرا نماییم .
راستی ساروی کیجا جونم  پست  امروزت (اهم) خیلی خوب بببببببببیییییددددددددددد.کلی شاد شدم

مخلص همه
کوکب خانم جون

پ . ن : از اینکه زیاد با ادبی نیست ببخشید ولی یادتون نره اینجا جایی برای بلند فکر کردن منه .

+ توليد شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 13:18  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo