تبليغاتX
واحه ای در لحظه

1- یک و دو و سه و چهار از خواب غفلت بیدار ... بقیه اش رو هرکی بلده بگه .
2- این هفته ، این صفحه هرکی هرکیه. چهارشنبه هم قصه ندارم چون به مدت 3 روز از چهارشنبه تا جمعه میرم همایش.
3-بعضی وقتها خیلی (تأکید میکنم ، خیلی !) از آدمهای اطرافت میریزن سرت و راجع به یه موضوعی که فکر میکنی تقصیر تو نبوده ، سرزنشت میکنن. اونموقع چقدر احساس تنهایی میکنی. میخوای داد بزنی بگی بابا بخدا دارید اشتباه میکنید ولی انگار صدات به جایی نمیرسه. این جور موقع ها اگر همه جوانب رو عادلانه بررسی کرده ای (نه فقط از دیدگاه خودت) و ایمان داری که حق با تو بوده پس غصه نخور ، در ارتباطاتت ، انتخاب آدمهای دور و برت تجدید نظر کن.
4- خب میبینم که همه فعال شدند و هی فیلم میبینند (از جمله خودم) و اما فیلمهای هفته پیش من :Déjà vu  با بازی سیاه محبوب من : Denzel Washington  . بد نبود اما یه کم تخیلی بید .
فیلم بعدی  Man on fire  اونم برای بار چهارم أیضا با بازی اون جیگرطلایی که اون بالا گفتم. این فیلم رو میتوان به 2 قسمت تقسیم کرد : عاطفی (نیمه اول فیلم ) و اکشن (نیمه دوم فیلم ). دنزل واشنگتن یکی از بهترین بازیهاشو در این فیلم به نمایش میگذاره. توصیه میکنم ببینید.
5- این یکی فیلم رو تو این شماره مینویسم : Dream girls . دیدن این فیلم از آنجا ناشی گردید که آلوچه خانم لینک آهنگ بسیار زیبایی که در متن فیلم اجرا میشود را در صفحه اش گذاشت و ما یک دل نه صد دل عاشق آن گردیدیم و از خواهر عزیزتر از جانمان فیلم آنرا خواستیم او هم اجابت کرد. ولی خودمانیم فیلمش چنان چنگی به دل نمیزد. به نظرم یه جور تبلیغ بیانسه جون بود. هرچند که از شنیدن صدای بسیار قوی جنیفر هادسن بسی شاد گشتیم.
6- راستی من فیلم سنتوری رو میخوام . قوانین کپی رایت رو میدونم ولی آخه وقتی نمیذارن ما ببینیم خب چیکار کنیم. به قول امیر اگر تو سینما بذارن بازهم ما همونهایی هستیم که میریم 20 بار میبینیم. مگه فیلم بانو نبود ،چند سال بعد از ساخته شدنش اکران شد ولی من رفتم و دیدم.
7- تو را آنچنان که تویی هر نظر کجا بیند ، به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

پایان

+ توليد شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 10:6  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



ایمان داشتن مهمه وگرنه اعتقاد را که همه داریم.
+ توليد شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت 10:9  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

 آن تابلو ها  ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی  را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند  ، در گوشه ی چپ دریاچه ، خانه ی کوچکی قرار داشت  ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای  تاریک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که  برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم ، جوجه پرنده ای را می دید . آنجا ، در میان غرش وحشیانه طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد :

" آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط  سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است."
 
پ.ن : به قول سهراب "سایبان آرامش ما ، ماییم." این شعرش رو حتما بخونید.

پ.ن ۲ : راستی Happy Valentine !!!

+ توليد شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 10:13  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1-ارباب خودم سامولی ملیکم (مراسم صبحگاهیه دیگه )
2- دیشب ما به یک فروند گود بای پارتی در رستوران شاندیز دعوت شدیم و این باعث شد که دریابیم افراد چشم بادامی بسیار به این مکان عشق میورزند چون ما هی دیدیم در باز شد و گل نه ببخشید چشم بادامی آمد .حالا مال کدوم خطه بودند پروردگار جهانیان عالمه .
3-پریشب ها نه پس پریشب ها نه ... بابا هفته پیش فیلم
selena رو با بازی جنیفر لوپز دیدم . فیلم ساده و لطیفی بود براساس زندگی واقعی یک خواننده مکزیکی - آمریکایی که متأسفانه پایان خوشی نداشت. جالب اینجا بود که سراسر فیلم از موفقیتهای این خواننده در زندگی هنری، کاری و حتی زناشویی اش صحبت میکرد به طوریکه من وقتی به تایمر فیلم نگاه میکردم دیدم که همش 10 دقیقه تا پایان فیلم مونده بعد پیش خودم فکر کردم خب دیگه قراره چه اتفاق خاصی تو این ده دقیقه بیفته که ناگهان قهرمان فیلم مرد. اینقدر سریع اتفاق افتاد و بعدش هم فیلم تموم شد که حتی فرصت نمیکردی ناراحت شی. آنچه که در تمام صحنه های فیلم مشهود بود سادگی و خوش قلبی selena بود که متأسفانه خودخواهی و پول پرستی آدمها اجازه نداد که بیشتر عمر کنه . selena رو در سن 23 سالگی مدیر مالی اش به قتل رسوند.
4- در ارتباط با بند 3 : فکر نکنم کسی دیگه این فیلم رو ببینه چون همشو تعریف کردم. ها ها ها
5- تا حالا شده از صمیم قلب بخواین به یکی کمک کنین ولی بهتون احساس موی دماغ بودن دست داده باشه و منصرف شده باشین ؟ چقدر بد که بعضی از احساس ها دو سویه نیست.
6- باز هم در ارتباط با بند 3 باید بگم که بابای selena بهترین بابای دنیا بود. باباهایی که اینجا رو میخونید برید این فیلم رو ببینید و یاد بگیرید که چطور یک پدر دموکرات باشید.
7- خیلی جالبه که آدم میخواد بره یه کوفتی از این پاساژ ونک بخره مانتوش هم کوتاه باشه و از ترس 3 تا گشت ارشادی که سر خیابون ولی عصر شمال - جنوب و خ ونک گذاشتن کوچه پس کوچه بره با ترس و لرز. آخه تیپ منی که از سرکار میام ، مقنعه سرمه ، آرایشم هم بعد از 8 ساعت چیزی ازش نمونده گرفتن داره ؟ ببینید چقدر املی میام که بابام که اصولا آدم نگرانیه میگه نه تو رو نمی گیرن.
8- آدم بعضی از این زوج ها رو میبینه از شوهر کردن بیزار میشه.
9- کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود رابا تو می گو یم،کلید خانه ام را در دستت می گذارم،نان شادی هایم رابا تو قسمت می کنم،به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم؟ کیستی که من این گونه به جد در دیار رویا های خویش با تو درنگ می کنم؟ (احمد شاملو)

پ.ن : من به دلیل بند ۲ نتونستم سریال حلقه سبز رو ببینم

+ توليد شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:19  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



زوجی که تنها دو سال از زندگیشان گذشته بود ، بتدریج با مشکلاتی در جریان مراودات خود مواجه شدند به گونه ای که زن معتقد بود از این زندگی بی معنا بیزار است . وی احساس می کرد که شوهرش طرفدار رمانتیسم نیست و به او بی توجه می باشد . بدین سبب روزی از روزها ، به شوهرش گفت که باید از هم جدا شویم . اما شوهر پرسید : چرا ؟ زن جواب داد : من از این زندگی سیر شده ام . دلیل دیگری وجود ندارد . تمام عصر آن روز شوهر به آرامی سیگار می کشید و حرفی نمی زد . زن بسیار غمگین شده و در این اندیشه بود که شوهرش حتی او را برای ماندن متقاعد نمی سازد ، پس چگونه می تواند او را خوشحال کند . تا اینکه شوهر از او پرسید : چطور می توانم تو را از این تصمیم منصرف کنم ؟ زن در جواب گفت : تو باید به یک سئوال من پاسخ بدهی . اگر پاسخ تو من را راضی کند ، من از این تصمیم منصرف خواهم شد . سپس ادامه داد : من گلی در کنار پرتگاه را بسیار دوست دارم . اما نتیجه چیدن آن مرگ تو خواهد بود ، آیا تو آن را برای من خواهی چید ؟ شوهر کمی فکر کرد و گفت : فردا صبح پاسخ این سئوال تو را می دهم . صبح روز بعد ، زن بیدار شد و متوجه شد که شوهرش در خانه نیست و روی میز ، نوشته ای زیر فنجان شیر گرم دیده می شد . زن شروع به خواندن نوشته شوهرش کرد که می گفت : عزیزم ، من آن گل را نخواهم چید . اما بگذار علت آن را برای تو توضیح دهم : اول اینکه تو هنگامی که با کامپیوتر تایپ می کنی ، مرتکب اشتباهات مکرر می شوی و بجز گریه ، چاره ای دیگر نداری . به همین دلیل ، من باید زنده باشم تا بتوانم اشتباه تو را تصحیح کنم . دوم اینکه تو همیشه کلید را فراموش می کنی و من باید زنده باشم تا در را برای تو باز کنم . سوم اینکه تو همیشه به کامپیوتر نگاه می کنی و این نشان می دهد تو نزدیک بین هستی . باید زنده باشم تا روزی که پیر می شوی ، ناخن های تو را کوتاه کنم . به همین دلیل مطمئنا کسی دیگری وجود ندارد که بیشتر از من عاشق تو باشد و من هرگز آن گل را نخواهم چید . اشکهای زن بر گونه هایش و نوشته شوهر جاری شد . اشکهایی که مانند یک گل درخشان و شفاف بود . وی به خواندن نامه ادامه داد : عزیزم ، اگر تو از پاسخ من خرسند شدی ، لطفا در را باز کن . زیرا من با نانی را که تو دوست داری ، پشت در هستم . زن در را باز کرد و دید که شوهرش همچنان در انتظار ایستاده است . زن اکنون می دانست که هیچ کس بیشتر از شوهرش او را دوست ندارد . آری ، عشق می تواند حتی با روشهای معمول و عادی به انسان ها نشان داده شود.

پ.ن : لطفا برای یکی از دوستهای خوب من انرژی مثبت بفرستید تا امروز در کارش موفق باشه.

+ توليد شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 11:37  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



 دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد هر قطره شود خورشيدی
 باشد كه به صد سوزن نور شب ما را بكند روزن روزن
ما بی تاب و نيايش بی رنگ
از مهرت لبخندی كن بنشان بر لب ما
باشد كه سرودی خيزد در خور نيوشيدن تو

ما هسته پنهان تماشاييم
 ز تجلی ابری كن بفرست كه ببارد بر سر ما
 باشد كه به شوری بشكافيم باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم

ما جنگل انبوه دگرگوني
از آتش همرنگی صد اخگر برگير برهم تاب بر هم پيچ
 شلاقي كن و بزن بر تن ما
 باشد كه ز خاكستر ما در ما جنگل يكرنگی بدر آرد سر

چشمان بسپرديم خوابی لانه گرفت
 نم زن بر چهره ما
 باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب از تابش تو و فرو افتد
 
بينايی ره گم كرد
 ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما همه تو

ما چنگيم : هر تار از ما دردی سودايی
زخمه كن از آرامش ناميرا ما را بنواز
 باشد كه تهی گرديم آكنده شويم از والا نت خاموشی

آيينه شديم ترسيديم از هر نقش
 خود را در ما بفكن
باشد كه فراگيرد هستی ما را و دگر نقشی ننشيند در ما
هر سو مرز هر سو نام
رشته كن از بی شكلی گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه به هم پيوندد همه چيز باشد كه نماند مرز ،نام

ای دور از دست ! پرتنهايی خسته است
 كه گاه شوری بوزان
باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش

پ.ن ۱ : پاراگراف اول این شعر تقدیم به مهروش عزیز با آروزی اینکه از تاریکی در بیاد. میخواستم براش اس ام اس کنم که احساس کردم حوصله نداره .امیدوارم بیاد اینجا بخوندش.

پ.ن ۲ : تمام این شعر تقدیم به تو که حالا دیگه نیستی ، احمد بورقانی عزیز! در این رابطه  اینجا و اینجا رو بخونید.

پ.ن ۳: تا کی میخوایم امیرکبیرها و مصدق ها رو خونه نشین کنیم؟! تا کی؟

+ توليد شده در  دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11:0  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1-من از سلاله درختانم ، تنفس هوای مانده ملولم میکند.
2-چرا من روزهای شنبه نمی تونم چیزی بنویسم. نوشتنم نمیاد.
3-جشنواره فیلم فجر هم که شروع شد و حتما فیلمها هرسال بدتر از سال پیش.
4-این آلوچه با آهنگی ( one night only - جنیفر هادسن) که تو صفحه اش پیشنهاد داده منو کشته. صدبار تا حالا گوش دادم.معرکه است.مخصوصا قسمت come on big baby,come on. 
5-آقا این کلاس رقص هم خیلی روحیه رو عوض میکنه هاااااااا. بشتابید.
6-زمستون عزیز هر چقدر هم که با بارش برفت میخوای بگی که موندگاری ولی من با تابش خورشید این روزها فهمیدم که زیاد موندگار نیستی. زورت کم شده.
7-بهار با برنامه های زیادی در انتظارمه. امسال به از سالهای دیگه است. I know and belive it.
8-اگر می خواهی نگهم داری دوست من،از دستم مي دهی ، اگر می خواهی همراهيم کنی دوست من تا انسان آزادی باشم، ميان ما همبستگی از آنگونه می رويد که زندگی هر دو تن را غرق در شکوفه می کند ...
9-خدایا ممنون که سهراب ، شاملو و اخوان و همه کساییکه با نوشته هاشون ، هنرهاشون میگذارند از * آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن برانیم * را آفریدی.
10-زنده باد حلقه سبز

*شعری از مارکوت بیگل- ترجمه احمد شاملو

+ توليد شده در  یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 8:57  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم میگیرد روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزکاری، در زندگیش چیزی درست به نظر نمیامد. حتی مشکلاتش بیشتر می شد!

 یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت: "واقعا عجیب است. درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خدا ترسی بشوی زندگیت بدتر شده! نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده."

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها و بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیش آمده است. اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

"در این گارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آنها شمشیر بسازم. میدانی چطور این کار را میکنم؟ اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی سنگین ترین پتک را برمیدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو میکنم و تمام این کارگاه را بخار آب می گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله میکند و رنج می برد. باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست."

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش زد و ادامه داد:

"گاهی فولادی که به دستم می رسد نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک میاندازد. میدانم که از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی درنخواهد آمد."

باز مکثی کرد و ادامه داد:

"میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد. ضربات پتکی را که بر من وارد کرده است پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما میکنم، انگار فولادی باشم که از آب دیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی ادامه بده و هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب مکن."

+ توليد شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 9:17  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



برای دوست داشتن کسی روزها ، ماهها و شاید هم سالها وقت لازمه. اما تنفر فقط یک لحظه برای تولدش زمان لازم داره. یک آن. تو موفق شدی. من بالاخره ازت متنفرشدم.

ممنون

پ.ن: منظور از کسی جنس مخالف نیست. تورو خدا فکر نکنید شکست عشقی خوردم چون دیگه از ما گذشته. منظور از کسی هر کسی میتونه باشه. یک نفر از دوستان ، آشنایان، خانواده ، همسایه ، معلم ، رفتگر، بقال ، چقال و .... . پس بی خیال اون کسیه بشید. اوکی؟

+ توليد شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 10:0  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



بزرگ شدی . اینو بفهم و سعی کن چیزهای کوچک ناراحتت نکنه. حتی اگه الان خیلی مهم به نظر میاد.
+ توليد شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 10:8  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1-حالا ما یه چیزی گفتیم تو باید هنوز بباریییییی آسمون؟
2-چه جوری میشه آدم دو ساعت تو راه باشه تا از شرکت به خونه برسه ، وقتی هم میرسه خسته و درب و داغون از کار و ترافیک و راننده زبون نفهم تاکسی و بخاری خراب ماشین و .... باشه بعد بشینه زبان بخونه ؟ نه آخه چه جوری میشه؟!!!
3-چرا من نمی تونم بلیط تأتر افرا رو داشته باشم. چرا اینقدر دیر فهمیدم. شاید به خاطر این بوده که دیگه ناامید شده بودم از مجوز گرفتن تأترهای بیضایی .
4-وقتی شماره اولتو با غر شروع کنی خوب همین میشه دیگه . میشه غرنامه!!! تو شماره بعدی جبران میکنم.
5-حاتمی کیا ممنون بخاطر سریال حلقه سبزت که توی زمانیکه برای درآوردن گریه مردم دستمزد بالایی داده میشه این سریال لطیف رو ساختی. بخاطر به تصویر کشیدن بینظیر رابطه عاشقانه یک روح و یک انسان نه به روش آبدوغ خیاری این روزها مثل اغماء. بخاطر حس شناور بودن بر سطح یک نهر روان هنگام تماشای هنرت. فقط امیدوارم عروس تعریفی .... از آب درنیاد و سریالت تا آخر خوب پیش بره.
6-اینم همین جوری برای حسن ختام.وینستون چرچیل میگوید : بزرگترین درس زندگی اینست‌ که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گویند.

+ توليد شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 10:1  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



هوا بدجورى توفانى بود وقتی در را باز کردم، پسر و دختر كوچولویی را دیدم که حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و مندرسى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشيد خانم! شما كاغذ باطله داريد؟ »
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بياييد تو يک فنجان شيركاكائوى گرم برا یتان درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشيد خانم! شما پولداريد؟ »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من؟ اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجان و نعلبكى هایتان به هم مى خورد.»
ساعتی بعد آنها درحالى كه كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان نخورد، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد شعله زیر غذا را کم کردم . غذای گرم ، سقفى بالاى سر، همسری مهربان ، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك به جا مانده از دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

پ.ن:و نپرسیم کجاییم. بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را !

+ توليد شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 10:0  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



رويداد اول: چهارم ديماه 1331

يك هواپيمای شركت هواپيمايی ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران می آمد، در نزديكی فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع برای نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزاينی) كشته شدند.
     نكته جالب و قابل تأمل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيابان (چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتی يك قطعه اسكناس را برای خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجی گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران، دولت و يا شخص ، حرام است و باعث ناراحتی وجدان می شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم . اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پرتلفات هوايی تهران منش ويژه و بزرگواری ايرانيان را يك بار ديگر به ثبوت رساند و اگر در كشوری ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقی نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم می بردند و با هم مسابقه می دادند.

رويداد دوم : 22 ديماه 1386 ( 55 سال و 18 روز بعد )

سيدحسين توکلی ، بازپرس شعبه 5 دادسراي جنايی گفت: چند روز پيش به دنبال برودت هوا و بارش برف ، يک خودروی حامل پول در نزديکی فيروزکوه با يک خودروی سواری پرايد تصادف کرد. در اين تصادف ، يک اتوبوس مسافربری که در حال عبور از جاده بود، با مشاهده اين وضعيت متوقف شد و مسافران برای کمک به مجروحان از اتوبوس پياده شدند.

بازپرس جنايي در ادامه گفت: چند نفر از مسافران که قصد کمک به مجروحان خودروی حامل پول بانک را داشتند، با مشاهده پول های موجود که پس از تصادف در اتاقک خودرو پخش شده بود، به يکباره وظيفه انسانی خود را فراموش کردند و با سرقت مقاديری از چک هاي مسافرتی متعلق به بانک بدون آن که به مجروحان حادثه کمک کنند، بار ديگر سوار اتوبوس شدند و محل را ترک کردند.

بازپرس توکلی افزود: به دنبال اين ماجرا، ماموران امدادي با حضور در محل ، امدادرسانی به حادثه ديدگان را آغاز کردند و راننده خودروی پرايد بر اثر شدت جراحات جان خود را از دست داد. برادر جوان فوت شده پس از اين حادثه عنوان کرد: برادرم پس از تصادف و در آخرين لحظات عمرش در تماس تلفنی گفت: ميان صندلی و فرمان خودرو گرفتار شده است و مسافران اتوبوس را مشاهده مي کند که برای کمک پياده شده اند، اما به جای کمک به او سراغ خودروی بانک می روند.

بازپرس شعبه 5 دادسرای جنايی افزود: به دليلي شکستگی دنده اين جوان و فرورفتن در ريه وی ، اگر مسافران او را از ميان آهن پاره بيرون می آوردند، به طور قطع نجات مي يافت ، اما افسوس که آنها با مشاهده پول های درون خودرو، وظيفه انسانی شان را فراموش کرده و بدون هيچ مساعدتی محل را ترک کرده اند.
توکلی بيان کرد: پس از سرقت پول ها و بررسي های بعدي معلوم شد 148 ميليون تومان از پول های درون خودرو به سرقت رفته است و افراد سارق در مرحله بعدی با چک های مسافرتی سرقت شده ، به خريد طلا، لوازم خانه و... اقدام کرده اند.

بازپرس جنايی افزود: با آغاز تحقيقات در اين زمينه ماموران در مرحله بعدی يک نفر از مسافران سارق را به همراه 38 ميليون تومان از چک های مسافرتی دستگير کردند.
متهم در تحقيقات گفت: وقتی صحنه تصادف را مشاهده کرديم ، ابتدا قصد کمک به مصدومان را داشتيم و ما بوضوح فريادهای کمک خواهی راننده خودروی پرايد را می شنيديم ، اما با مشاهده چک هاي مسافرتی درون خودرو، هر کدام از ما که از اتوبوس پياده شده بوديم ، سعی می کرديم پول بيشتری برداريم

پ.ن:این مطلب از طریق ایمیل بدستم رسیده ،صحت و سقم اونو نمیدونم. هر چند که رویداد دوم در این اوضاع کنونی چندان بعید نیست.

+ توليد شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 12:41  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1- شده تا حالا وقتی از خواب پا میشین یه شعر یا ترانه مدام تو ذهنتون تکرار بشه. من الان مدتیه اینجوری شدم. یعنی صبحها که پا میشم یه شعر یا یه ترانه کرم مغزیم میشه. شعر امروزمم اینه:
صدباد صبا اینجا با سلسله میرقصند  این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
جالبیش اینجاست که بعضی وقتها یه ترانه هایی به ذهنم میرسه که مال عهد تیر کمونه مثل :آمنه ! آمنه! خیلی جواتم نه؟
2- پیرو بند بالا: یه استاد زبان داشتم میگفت من هروقت غمگین هستم صدای یه آهنگ بسیار غم انگیز رو تو ذهنم میشنوم.
3-جالبه نه ؟
4-بعد از خوندن کامنتهای مربوط به فراخوان پست پایین (که اغلبشون رو چون خصوصی بودن نمیشد پابلیش کنم) یه چیزایی دستگیرم شد که لازم بود یکی بهم بگم. در واقع یه تلنگر بود چون خودم میدونستم ولی داشت یادم میرفت . ممنون از آرش عزیز بابت راهنماییهاش.
5-شب عاشورا فیلم Bordertown رو دیدم. بد نبود. داستانش براساس واقعیت بود ولی تکراری و البته دردناک . به نظر من شخصیت پردازیش و بازی آدمهاش زیاد جالب نبود. کلا فیلم دلچسبی نبود .ریتم تندی هم داشت. آهان راستی جنیفر لوپز جون هم توش بازی میکردند البته با اون عضو معروفشون (ب ا س ن) بطوریکه در یکی از صحنه ها از پشت میزش تو رستوران پا میشه تا بره یک گوشه با تلفن صحبت کنه که در یک نمای تاریک ،دوربین رو عضو مبارک زوم مینماید که صدالبته کاملا بی مورده چون صحنه کاملا کاریه نه احساسی.و در آخر باید بگم دیدن این فیلم باعث شد که من به این نتیجه برسم که از ایران هم کشوری بدتر پیدا میشه : مکزیک!!!
6-چرا بعضی ها طاقت خنده یک جمع صمیمی رو ندارند؟ اونم خنده ای ناشی از گفتن خاطرات مشترک نه تمسخر دیگران.
7-به نظر من فقدان بعضی چیزها از داشتنشون با صدتا نقصان خیلی بهتره. توجه کنید : عرض کردم بعضی چیزها!!!
8-این بود انشای من!
+ توليد شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 13:32  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo