تبليغاتX
واحه ای در لحظه
 

1- وقتی دارم کتاب میخونم ، پشت کامپیوتر نشستم ، تلویزیون می بینم و ... انگار از محیط بیرون بریدم. نه گوشم میشنوه نه چشمم می بینه. این یعنی end تمرکز. در این حالت ممکنه جوابهای پرت و پلا هم بدم که یه جوری مزاحمتت رو از سرم کم کنم و به کارم برسم . هه هه هه
2-فوق لیسانس در امر شلوغ کردن ، شیطونی کردن و خندوندن بقیه. بعضی وقتها هم نقشه میکشم چطوری دیگران رو سرکار بذارم و بخندم که این اخلاقم رو از عموی عزیزم کسب کردم.
3-صبحها مخصوصا زمستونها دور از جون شما یه سگ هار تشریف دارم که البته مدتیه که تصمیم گرفتم اینجوری نباشم. به دیگران چه که پاچه شونو من میخوام صبح به صبح میل کنم.
4- زود عصبانی میشدم و زود هم فروکش میکردم که اینم به درک واصل شد. حالا دیگه اجازه نمیدم هرچیزی منو از جا به در کنه و به واکنش واداره.
5-از هر حیوونی که فکر کنی میترسم. مخصوصا از سگ (با اینکه خیلی دوستش دارم). از گربه هم متنفرم مخصوصا از سبیل هاش حالم بهم میخوره ولی عاشق شیرم . احمقانه است نه ؟
6- به شدت مودیم . یعنی یه روز خوبم یه روز هم بد.
7- پایه برای خرید کردن. حالا با هر کی میخواد باشه.
8- خواهر زاده ذلیل از نوع بسیار جدی. جونم رو بخواهند بهشون میدم.
9- گوش خوب برای شنیدن غرغرهای دیگران ، همدردی فوق العاده . متخصص آروم کردن دیگران (وقت کردم یه نوشابه برای خودم وا کنم.)
10- عاشق فیلم دیدن تو سینما
11- غرغرو در حد مرگ. میتونم اینقدر غر بزنم و شکایت کنم که مرگ رو جلوی چشمات ببینی. اینم تصمیم گرفته ام که درستش کنم.
12- بزرگترین آرزوم در حال حاضر : رفتن به کنسرت داریوش.
13- عاشق دیدن دعوام. از اوناییکه یارو زنجیر ، چاقو یا قمه در میاره هاااا. آره داداش ما با این جروبحث های مسخره حال نمی کنیم. جیگرشو داری بعد مدرسه بیا کوچه پشتی حالتو بگیرم.
14-کله پاچه خور قهار . یعنی در زمستون هفته ای یکبار حتما باید برم طباخی وگرنه بدن درد میگیرم.
15- عاشق تنوع. اینو حتی میتونید تو تغییر دادن مسیر رفتن به سرکار هم ببینیدکه هر چند وقت یکبار عوض میشه.
16- فوق تخصص به عقب انداختن کارها به مدت 5 سال. ها ! فکرشو نمیکردین نه ؟ آره .سعی میکنم هیچ کاریم عقب نیفته ولی اگر افتاد دیگه .....
17- سرمست از بهار و غمگین از پاییز و زمستون.
18- اگه دیدید یکی گیر 3 پیچ بهتون داده و ول نکرد بدونید اون منم. پیرو همین خصوصیت، یک پیگیر خوب هم هستم و دوست دارم کارها به سرانجام برسه نه اینکه نصفه ول بشه. این از نکاتی است که رئیسم بهش پی برده و کلی ازش استفاده میکنه.
19- برنامه ریز و وقت شناس. از دیر اومدن سر قرار متنفرم.(خدا کنه خواهرم امروز اینجا رو نخونه . آخه هروقت میاد دنبالم دیر میرسم. نمی دونم چرا ؟!) هردم بیلی هم جایی نمی رم. گفته باشم. اول باید دعوتم کنید.
20-عاشق شهر کتاب ، سیسمونی فروشی ، شمع فروشی ، مبل فروشی و پیانو فروشی ام.


این بود چندگانه من راجع به خودم
محمدیاش صلوات

 

 

+ توليد شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 14:31  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سلام
حال و احوالتون چطوره ؟ امروز به عشق راه انداختن یه بازی وبلاگی اینجام. مدت زیادی نیست که این وبلاگ رو دوباره راه اندازی کردم و به طبع خواننده های زیادی ندارم اما دلم میخواست امسال این بازی رو راه بیندازم و امیدوارم خواننده هایی که دعوت میشن اونو ادام بدن. میدونم بعضی وقتها گند بعضی چیزارو از بس ادامه می دیم در میاریم. اما خب این اولین بازی وبلاگی منه پس جون هرچی مرد و زنه بیایید منو تحویل بگیرید و این بازی رو ادامه بدید . بازی از این قراره که باید اسم چند نفر رو که تو سال گذشته بیشترین تأثیر رو ازشون گرفتین رو بنویسید. (اشاره : مشابه این بازی قبلا تو وبلاگستان بود به اسم تأثیر گذارها در زندگیتون . اما من منظورم فقط در سال گذشته است). این افراد شامل کسانیکه بیشترین نقش رو تو سال گذشته تو زندگیتون داشتن رو هم میشه. اینجوری شاید بتونیم محبتشون رو جبران کنیم . هر چند که شاید اینجا رو نخونن اما این باعث میشه برید و ازشون برای ایثار وجودشون برای شما و زندگیتون سپاسگزاری کنید . پس میریم که داشته باشیم :
1- خواهر عزیزم .
رودخونه جاری من که تو این یکسال که زیاد روبه راه نبودم پا به پام اومد و تنهام نگذاشت.
2-فرشته میرهاشمی : کسی که تو روزهای آخر امسال این کره خاکی رو واسه من تبدیل به جای بهتری برای زندگی کرد.
3-برادر عزیزم که بهم نشون داد زن و شوهر در شرایط سخت باید در کنار هم باقی بمونند و برای هم وقت و انرژی بگذارند. کسی که همیشه میتونی روی کمکش حساب کنی.
4- پدر عزیزم که تو اون یه هفته ای که درگیر یه مریضی سخت بودم با تمام وجود بهم نشون داد که نگرانی پدر نسبت به سلامتی فرزند یعنی چه ؟
5-مهروش عزیز که حرفهای عالمانه اش ، ایده های جانانه اش بدجوری منو به دوست بودن باهاش مفتخر میکنه.
6- آلوچه و فرجام عزیز که قانون بقای عشق رو برای من اثبات کردند و تمام تصورات منو نسبت به فراموشی عشق بین زن و مرد بعد از ازدواج ،به هم ریختند. ازشون ممنون هرچند که اینجا رو نمیخونن تا این تشکر رو ببینند.
7- آرش عزیز که یکی از اولین کسایی بود که بعد از راه اندازی مجدد اینجا برام کامنت گذاشت. با دقت مطالبم رو میخونه و به دقت و شیرینی خاصی برام کامنت میذاره.
8- ایرن عزیزم که با گذاشتن کامنت : "ما هم دلمون برای اینجا و تو تنگ شده بود . " به من حس مهم بودن رو القا کرد.
9- بهمندخت عزیز که تو هفته ای که تصمیم گرفته بودم تو زندگی کسی تأثیری بگذارم اومد اینجا رو خوند و اظهار لطف نمود به طوریکه احساس کردم در اثرگذاری ام موفق عمل کردم. هیچ چیز تصادفی نیست.
10- رهای عزیز، وقتی که بدون هیچ آشنایی حضوری برام یه سری کتاب داستان انگلیسی آورد.
11- نیروی خدماتی شرکتمون که بهم نشون داد آدم آبدارچی باشه ولی بهترین باشه.
12- همکار عزیزم یا بهتر بگم بهترین دوستم با گلدون بسیار زیبایی که بهم عیدی داد.
13- مادر عزیزم که کادوی بسیار زیبایی به واسطه تغییر رفتار و روحیه ام بهم داد.

و تمام کساییکه این یک سال با خنده شون ، حرفهاشون ، عملکردشون و حتی نگاهشون تو خونه ، محل کار ، تاکسی ، مترو و ... ایده ای برای بهتر زندگی کردن به من دادند.
از همه کساییکه اینجا رو میخونن ، برام کامنت میذارن و نشون میدن که براشون اهمیت دارم : شیطونک شاکی ،قاصدک،بلفی و ... . حتی اونایی که نوشتند : وب قشنگی داری به من هم سر بزن.

و اما :
مهروش ، شیطونک شاکی ، ایرن ، بهمندخت ، آرش ، رها، مامان بلفی و هرکی که اینجا رو میخونه و نمیدونم که کیه یا اسمش یادم نیست ، دست بکار شید.


پ.ن 1 : ایرن به جون خودم بازی آهنگ ها رو دوشنبه برات مینویسم . قول شرف میدم. تو مثل من تنبلی نکنی هاااااا

 

 

+ توليد شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 11:22  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



تغییرات رخ میدهند اما زندگی ادامه می یابد. این فکر روزی که تصمیم داشتم گلهایی که در ملک ما افتاده بودند را جمع آوری نمایم به ذهنم خطور کرد. پاییز زمانی باورنکردنی برای تغییر است . در مرگ زیبایی می یابیم ، برگهای مرده به رنگهای اعجاب انگیزی در آمده و دنیای اطراف ما را به صورت شگفت آوری رنگ آمیزی می کنند . تصویر باشکوهی که آنها با مرگ خود میسازند حتی اگر برای زمانی کوتاه باشد ما را شگفت زده مینماید. اما گلها چه؟
ما در بالکن چهار گلدان بزرگ داریم که هرساله گلها و گیاهان متفاوتی در آنها می کاریم . غیر از چندگل ،سایرین معمولا با اولین سرما پژمرده شده و می میرند . ما به عنوان انسان آموخته ایم که آن ، زمان خداحافظی نمودن با گرما و شگفتی های تابستان است و خود را برای سرما آماده می کنیم . درختان نیز به شکل مشابهی عمل می کنند ، آنها سوخت و ساز خود را کاهش می دهند . البته برخی از حیوانات نیز از هفته ها قبل برای آغاز خوابی طولانی برنامه ریزی می کنند اما گلها چطور ؟ آنها به رشد خود ادامه می دهند مانند آن چند گل شجاع . هیچ کس به آنها نمی گوید که این کار را انجام ندهند ، هیچ علامتی که به آنها بگوید که نمی توانند به توان بالقوه شان برسند ، وجود ندارد. آنها از هنگامی که بذری بیش نیستند تنها یک پیش فرض دارند اینکه تبدیل به گیاه شوند  و آن باید عملی شود.
من در چهار گلدان گل خود برگهای سبز آزادی در انتهای تمامی شاخه هایی که تازه رشد کرده بودند یافتم . غنچه های کوچک و زنده صورتی و قرمزی که آماده برای باز شدن رو به خورشید بودند اما من می دانم که برف خواهد آمد و آنها را خواهد پوشاند و آنها را در وضعیت کنونی شان منجمد خواهد نمود . به زودی سرمای زیادی از راه میرسد اما به هرحال این سلحشوران سعی خود را تا به انتها ادامه خواهند داد زیرا این چیزی است که آنها گمان می کنند که باید به انجام برسانند . آنها خلق شده اند تا رشد کرده ، شکوفه دهند . هیچ کس چیز دیگری به آنها نگفته حتی اگر گفته میشد آنها نمی ایستادند زیرا برای آنها زندگی در رشد کردن و شکوفه دادن است نه در خواب زمستانی و مرگ.
چه کسی به شمایی که این متن را می خوانید گفته که نمی توانید بیشتر رشد کنید ؟ چه کسی زندگی شما را تعیین کرده و تحت کنترل سرنوشتتان در آورده است ؟ چطور شما ساختار وراثتی خود را به منظور محدود نمودن توانمندی های خود دوباره طراحی نموده اید؟
هیچ سرما و یخبندانی که توانایی متوقف کردن شما را داشته باشد وجود ندارد . تنها شما هستید که می توانید خود را متوقف سازید . بله ! ممکن است زمانهایی رشد آهسته تر باشد اما پنهان در هتک حرمت های زندگی ، به منبع داخلی که چیزی راجع به زمستان نمی داند متصل شوید و رشد خود را دوباره آغاز نمایید ، محل مخصوصی در اعماق روحتان که همیشه بیشتر می خواهد.
رفتار گلها را به یاد داشته باشید که هرچند مرگ دیگران را در اطراف خود می بینند اما شجاعانه و آبرومند به مأموریت خود که توسط کسی که آنها را خلق نموده مشخص شده ، ادامه می دهند.
می گویند زمانی هست برای بذر پاشیدن و زمانی برای درو کردن . زمانی برای زندگی و زمانی برای مرگ. بذر پاشیدن و درو کردن قسمتی از زندگی است و ما کارهای بسیاری برای به عقب انداختن مرگ می توانیم انجام دهیم . بنگرید که تا چه میزان از زندگیتان در دستان شما قرار دارد . سخت کار کرده و منافع را درو کنید ،سالم زندگی نمایید و گریزناپذیر را به تأخیر اندازید. تمام منابع مورد نیاز شما از پیش تدارک دیده شده اند ، به غیر از راهی که شما برای فکر کردن انتخاب می کنید هرچیز فیزیکی که ما نیاز داریم را می توان از زمین حاصل نمود اما افکار به ما تعلق دارند و همچنین چیزهایی که ما انتخاب می کنیم تا از دیگران بپذیریم.
اگر گلها می توانند این کارها را انجام دهند ، تنها تصور نمایید که چه عظمت و زیباییهایی در درون شما جای داده شده است.
من شما را باور دارم.

برگرفته از سایت فانوس

+ توليد شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 10:13  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1- گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
    پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
2- سلام ، 3 روز تعطیلی چطور بود ؟ خوش گذشت؟ امیدوارم مثل من ، مامانتون ازتون کار نکشیده باشه.
3- آیا فردوسی بیچاره فکرشو میکرد که بعد از گذشت 11 قرن کسی پیدا شود در رادیوی ایران این ترانه را بخواند : ایران مهد دلیران ، ایران کنام شیران (اشاره : دریغ است که ایران ویران شود ، کنام پلنگان و شیران شود!!!) . روحت شاد
4- ما همچنان دلمان می خواهد کار نکنیم و برویم بیرون بگردیم
5- دیشب و پریشب فیلمهای " اینجا چراغی روشن است" و " خون بازی " رو دیدم. روم به دیوار جفتش مزخرف بید.
6-کتاب "دفترچه ممنوع" تمام شد و با همه حرصی که از دست والریا خوردم ولی عاشق نثر آلبا دسس پدس گردیدم بسی. واقعا کتاب جالبی بود و پر از پیام برای همه زن ها و مادرانی که ایثار را با فداکاری اشتباه میگیرند.
7- کتاب یاد شده که تمام شد کتاب "مترجم دردها" را در دست گرفتیم و تا بحال 3 داستان آن را خواندن فرموده ایم . باشد که مورد قبول درگاه احدیت قرار گیرد. بوگو ایشالله .
8- و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد.
9- دلم برای اینجا تنگ شده بود.
10- وعده ما 24 اسفند . ها ها ها 

 

+ توليد شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 9:54  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سلام

چهارشنبه است و داستان این هفته :

زندگی یک قالی بزرگ است

هرسال یکبار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند تا گرد و خاک هزارساله اش بریزد و هر بار با خود می گویند : "این نیست قالی ای که قرار بود انسان ببافد ، این فرش فاجعه است با زمینه سرخ خون و حاشیه های کبود معصیت ، با طرح های گناه و نقش های برجسته ستم."
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند. رنگ در رنگ ، گره در گره ،نقش در نقش. قالی بزرگی است زندگی که تو می بافی و من می بافم و او می بافد. همه بافنده ایم ، می بافیم و نقش می زنیم . می بافیم و رج به رج بالا می بریم . می بافیم و می گستریم.
دار این جهان را خدا برپا کرد و خدا بود که فرمود : "ببافید."  و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد. و هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت و چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد ، آمیزه ای از زیبا و نازیبا ، سایه روشنی از صواب و ناصواب.
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند ، طرح و نقشت نیز و هزارها سال بعد ، آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای از آنرا تو بافته ای . کاش گوشه ای را که سهم توست ،زیباتر ببافی.

منبع : سایت فانوس

+ توليد شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 9:4  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1- به به ! چه بوی عیدی میاد. بوی تمیزی . بوی تازگی . بوی دلت نمیخواد کارکنی. بوی دلت میخواد بری بیرون همش بگردی. بوی شوریدگی. بوی انرژی . پرده را برداریم ، بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
2-امروز همکارم یه گلدون نقلی برام خریده که توش 4 تا گل قرمزه. نمیدونم گفته ام یا نه که من میونه ای با گل ندارم. فقط اسم گلهای عام رو بلدم. اصلا هم به کسی گل کادو نمیدم چون وقتی خشک میشن ناراحت میشم. از منظره یه گل خشک شده اونم رو دیوار حال بدی پیدا میکنم. اما این یکی فرق داره. گل و گلدونه . جون داره و قراره من بهش آب بدم. امیدوارم زیاد پیشم بمونه. مرسی همکار جونم. ایکاش اینجا رو میخوندی.
3-خریدهای عیدتون رو کردین ؟ بشتابید تا همه جا غلغله نشده.
4- من به یک بازی وبلاگی دعوت شدم توسط ایرن عزیز. به زودی انجامش خواهم داد.
5- هیچ چیز تصادفی نیست : امروز توی خیابون ،معلم کلاس سوم دبستانم رو دیدم. جالب اینجاست که اون خیابون اصلا مسیر هرروزه من نیست و برای یه کار بانکی اونجا بودم و این خانم معلم هم همیشه با ماشین به مدرسه میرفته ولی امروز تصمیم گرفته بوده که پیاده بره محل کارش و خلاصه همه چی دست به دست هم داد که من یکبار دیگه اونو ببینم. هیچ چیز تغییر نکرده بود در او جز چند چین کوچک در اطراف چشمانش که گذشت این 18 سال را نشان میداد.
6- منم فیلم سنتوری رو دیدم. فیلمی تلخ ولی واقعی بود . سوژه اش تکراری اما بستری که این سوژه توش حرکت میکرد نو بود. من نمیدونم مهرجویی چه جوری توقع داشت این فیلم مجوز بگیره. فیلم به نسبت تأثیرگذاری بود ولی به قول آلوچه یه جور شلختگی توش به چشم میخورد. سکانس ها  زیاد با هم جفت و جور نمیشد و از همه مهمتر گلشیفته بود که نتونسته بود به نظر من احساسات خودش رو باور پذیر نشون بده. یه جورایی مصنوعی بود مخصوصا خنده هاش. دلم میخواد بازهم راجع بهش بنویسم ولی امروز حسش نیست. تا همین جا داشته باشید تا بعد.
7- دارم کتاب "دفترچه ممنوع" آلبا دسس پدس رو میخونم و تا حالا خیلی خودم رو نگه داشتم که بلیط نگیرم و نرم ایتالیا و یه مشت تو دهن نویسنده اش بزنم (البته امیدوارم زنده باشه) .اینقدر که این والریا رو اعصاب خرد کن آفریده تو این کتاب. زنک دیوانه است. نمیذاره این مغزش یه خورده استراحت کنه. البته همچین بی شباهت به زنان ایرانی هم نیستااا. امیدوارم من اینطوری نشم که همه فکر و ذکرم بشه خانواده و خود وجودی ام رو از یاد ببرم. بوگو ایشالله دادا !
8- من در حدود 23 تا دی وی دی سفارش داده ام . 60 هزار تومن هم کتاب خریدم . عید قراره ببینم و بخونم. دلتون بسوزه. ها ها ها
9- و در کدام بهار درنگ خواهی کرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
10- چقذه 13 تایی نوشتن سخته .
11- ای کسانیکه اینجا را میخوانید اگر در مورد رشته طراحی صنعتی گرایش طراحی داخلی اطلاعاتی دارید مرحمت فرموده در اختیار این بنده حقیر قرار دهید. اصلا همچین گرایشی داره یا نا؟ ( این نه به زبان مازندرانی بید. مگه نا مهروش ؟)
12-ای جان . یه کبوتر کوچک اومده پشت پنجره من. آخی !
13- همکارم داره میگه تو یه سایتی نوشته که درآمد زیر 600 هزار تومن در ایران زیر خط فقر است. عجب کشور خط خطی داریم نه ؟ شوما بالایید یا پایینید حضار محترم؟ از اتاق فرمان اشاره میکنن که بـــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــــــه همه پایین مایینااان. به افتخار خودتون و خودمون اون دست خوشگله رو بزنید. حالا حالا حالا همه دستها به بالا به این مملکت جیگر بگین هزار ماشاالله

+ توليد شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 10:9  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



در اولين جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست كه كسی را بيابيم كه تا به حال با او آشنا نشده ايم.برای نگاه كردن به اطراف ايستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن كوچكی را ديدم كه با خوشرويی و لبخندی كه وجود بی‌عيب او را نمايش می‌داد، به من نگاه می‌كرد.
او گفت: "سلام عزيزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آيا می‌توانم تو را در آغوش بگيرم؟"
پاسخ دادم: "البته كه می‌توانيد." و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسيدم: "چطور شما در چنين سن جوانی به دانشگاه آمده ايد؟"
به شوخی پاسخ داد: "من اينجا هستم تا يك شوهر پولدار پيدا كنم، ازدواج كرده يك جفت بچه بياورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمايم."
پرسيدم:" نه، جداً چه چيزی باعث شده؟"  كنجكاو بودم كه بفهمم چه انگيزه‌ای باعث شده او اين مبارزه را انتخاب نمايد.
به من گفت: "هميشه رويای داشتن تحصيلات دانشگاهی را داشتم و حالا، او را دارم."
پس از كلاس به اتفاق تا ساختمان اتحاديه دانشجويی قدم زديم و در يك كافه گلاسه سهيم شديم.‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بوديم. ‌برای سه ماه ما هر روز با هم كلاس را ترك می‌كرديم. او در طول يكسال شهره كالج شد و به راحتی هر كجا كه می‌رفت، دوست پيدا می‌كرد. او عاشق اين بود كه به اين لباس درآيد و از توجهاتی كه ساير دانشجويان به او می‌نمودند، لذت می‌برد. او اينگونه زندگی می‌كرد. در پايان آن ترم ما از رز دعوت كرديم تا در ميهمانی ما سخنرانی نمايد. من هرگز چيزی را كه او به ما گفت فراموش نخواهم كرد. وقتی او را معرفی كردند، در حالی كه داشت خود را برای سخنرانی از پيش مهيا شده‌اش آماده می‌كرد، به سوی جايگاه رفت. تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش بروی زمين افتادند، آزرده و كمی دست پاچه به سوی ميكروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسيار وحشتزده شده‌ام بنابراين سخنرانی خود را ايراد نخواهم كرد اما به من اجازه دهيد كه تنها چيزی را كه می‌دانم، به شما بگويم." او گلويش را صاف نموده و‌ آغاز كرد: "ما بازی را متوقف نمی‌كنيم چون كه پير شده‌ايم، ما پير می‌شويم زیرا كه از بازی دست می‌كشيم. تنها يك راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست يابی به موفقيت وجود دارد، شما بايد بخنديد و هر روز رضايت پيدا كنيد.ما عادت كرده ایم كه رويايی داشته باشيم، وقتی روياهايمان را از دست می‌دهيم، می‌ميريم، انسانهای زيادی در اطرافمان پرسه می‌زنند كه مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسيار بزرگی بين پير شدن و رشد كردن وجود دارد، اگر من كه هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت يكسال در تخت خواب و بدون هيچ كار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد. هركسی می‌تواند پير شود، و این نياز به هيچ استعداد خدادادی يا توانايی ندارد، رشد كردن هميشه با يافتن فرصت ها برای تغيير همراه است. متأسف نباشيد، يك فرد سالخورده معمولاً برای كارهايی كه انجام داده تأسف نمی‌خورد، بلكه برای كارهايی كه انجام نداده است متأسف است."
 او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان» پايان بخشيد و از فرد فرد ما دعوت كرد كه سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پياده نمایيم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را كه سالها قبل آغاز كرده بود، به اتمام رساند. يك هفته پس از فارغ التحصيلی رز با آرامش در خواب فوت كرد. بيش از دو هزار دانشجو در مراسم خاكسپاری او شركت كردند، به احترام خانمی شگفت‌انگيز كه با عمل خود برای ديگران سرمشقی شد كه هيچ وقت برای تحقق همه آن چيزهايی كه می‌توانید باشید، دير نيست.

+ توليد شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 11:11  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



 

 *  سفر حجمی در خط زمان
    و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
    حجمی از تصویری آگاه
    که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
    و بدینسانست
    که کسی می میرد
    و کسی می ماند


و بدینسان کسی مرد و کسی ماند. خیلی سخت بود اما شد. من کاری که تو و تو و تو با من کرده بودید را پذیرفتم اما نه به معنی تأیید کارتان .من آموختم که وقایع ناخوشایندی که در زندگیم اتفاق می افتند را بپذیرم و به جای اندوهگین شدن، از آنها درس بگیرم . و این یعنی بودن با آنچه که هست .من آموختم مسئول انتخاب افکار خوب و بد ، تفسیر خوب و بد از وقایع خودم هستم پس چه بهتر که برای حال الانم حس خوب و تفسیر خوب را برگزینم.آموختم که سازنده فکر کنم و مسئولانه عمل کنم. که این دنیا آنقدر زیبا است و کودک درونم آنقدر معصوم که با افکار غیرسازنده ام آنرا نازیبا و غمگین نکنم. من آموختم که مردم گفتار تو را فراموش میکنند، کردار تو را فراموش میکنند، اما هیچ گاه اثری که بر قلب آنها میگذاری را از یاد نخواهند برد. من آموختم که طول اقامت تو در زندگی آدمها مهم نیست ، آنچه که ارزشمند است اثر نیکویی است که بر زندگی آنها گذاشته ای و این یعنی ایثار. من با چشمان خود دیدم که این دنیا آنقدر ها هم که فکر میکردم جای بدی برای ماندن نیست. هنوز هزاران نگاه وجود دارد که منتظرند عشق را به آنها هدیه دهی و به زندگی امیدوارشان کنی و هیچ چیز از آنها نخواهی جز آنکه این حلقه عشق را ادامه دهند چون تو : 

** وعشق ، تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مأنوس
     وعشق ، تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
     مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

من پرنده شدم . سبکبال در حال پروازم. و نمیدانم  که اگر تو را نمی دیدم و کلامت را نمی شنیدم آیا هنوز باور داشتم که این دنیا جای خوبی برای ماندن است؟

*** من به آنان گفتم
       آفتابی لب درگاه شماست
       که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد
       و به آنان گفتم
       سنگ آرایش کوهستان نیست
       همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ
       در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
       که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
       پی گوهر باشید
       لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
       و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم
       و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ
       به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن های درشت

 

 

*     تولدی دیگر - فروغ فرخزاد
**   مسافر - سهراب سپهری
*** سوره تماشا - سهراب سپهری

+ توليد شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 9:48  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1- سلام سلام صد تا سلام
2- خب من به همایش 3 روزه بنیان رفتم و حالا میتونم بگم احساس آدمی رو دارم که دوباره متولد شده. کریستین بوبن در کتاب فراتر از بودن میگه : "برای اینکه کمی حتی شده کمی ،زندگی کرد دو تولد لازم است. تولد جسم و سپس تولد روح. هر دو تولد مثل کنده شدن هستند . تولد اول جسم را به زمین میفرستد و تولد دوم روح را به آسمان."
فرشته عزیزم ممنون که روح منو به آسمان فرستادی. سبکبالی الان من مرهون زحمات توست.
3-حالا دیگه چی بنویسم؟
4-پیرو بند 2 ،این هفته هیچ فیلمی ندیدم .
5- فیلم سنتوری رو گرفتم ولی هنوز ندیدم.
6-واااای آرش یادم رفت شماره آقا دی وی دی رو بهت بدم. الان برات ایمیل میکنم.
7-یادم باشه برم یه سری به وبلاگ برنامه ریزی بزنم . خیلی وقته نرفتم.
8- سریال حلقه سبز هم تموم شد .حالا من چیکار کنم ؟

9-و عشق ،تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مأنوس
و عشق ،تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

پ.ن: من همش دلم میخواست تو این بندهای بالا یه چیزی به مهروش بگم ولی اصلا نمیدونم چیه. فکر کنم یه کاری باهاش داشتم . چه کاری ؟ نمی دونم .خنده داره نه ؟ کمک

+ توليد شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9:13  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo