پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد ولی باز هم از زندگی خود راضی نبود و علت این احساس را نمی دانست !
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد ،از آشپزخانه عبور کرد و صدای ترانه ای را شنید ، متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد . پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟ آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم .پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است ! پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!! وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!! آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد .آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند ! تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند .آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد . پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید .
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند : آنان زیاد دارند اما راضی نیستند ، تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند ، می خواهند هر چه زودتر " یکصد " سکه را از آن خود کنند و این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان است ...
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی میرود
و گفتن که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وا نهادن
و گفتن
که دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه میزییم
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
ترجمه : شاملو
و اما بازی آهنگها (با عرض پوزش از ایرن عزیز ) :
ترانه های دوست داشتنی :
1- اگر که من به چشم تو کم ام ، قدیمی ام ، گمم
آتشفشان عشقم و دریای پرتلاطمم
چکاوک
ترانه سرا : ایرج جنتی عطائی
خواننده : داریوش عزیزم
پ.ن : مردم تا تونستم یه ترانه از کل آهنگهای داریوش که براشون می میرم رو انتخاب کنم. اصلا شما فرض کنید هرچی ترانه این بشر بخونه من دوست دارم اونم به صورت وحشتناک زیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد.
2- تو را نگاه میکنم که خفته ای کنار من ، پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
ترانه سرا : نمی دونم
خواننده : ابی
یاد دوران دانشجویی می افتم. شبهایی که فرداش کلاس نقشه کشی داشتم تا دیروقت بیدار می موندم تا نقشه بکشم و این آهنگ آرامش عجیبی بهم میداد . هروقت این ترانه رو گوش میدم بوی شرجی اواخر خرداد ماه شهر بابل رو کاملا حس میکنم.
3- : نمی دونی تو که عاشق نبودی ، چه سخته مرگ گل برای گلدون
زمستون
ترانه سرا : فکر کنم حسین منزوی باشه.
خواننده : افشین
همیشه اینو یادم میاره که هرکسی که خیلی ادعای دوست داشتنش میشه لزوما راست نمیگه.
4- دلم از اون دلای قدیمیه از اون دلا
که میخواد عاشق که شد , پا روی دنیا بذاره
ترانه سرا : حسین منزوی
خواننده : محمد نوری
5- کاش میشد چشام ببینند طرح اندام تو داره زنده میشه، جون میگیره ، پا توی اتاق میذاره
گل و تگرگ
ترانه سرا : نمیدونم
خواننده : سیاوش قمیشی
وای میمیرم برای این آهنگ. یادآور هزاران هزار خاطره است که وقتی یادشون می افتم قلبم رو فشار میدن.
6-D'amour Ou D'amitie
ترانه سرا : نمی دونم
خواننده : Celine Dion
7- Here I am
ترانه سرا : نمی دونم
خواننده :Bryan Adams
چه زود هفت تا تموم شد . به من چه من میخوام بازم ادام بدم .
1+7- Let's Talk about Love
ترانه سرا : طبق معمول نمی دونم
خواننده : Celine Dion
2+7- White Flage
ترانه سرا و خواننده : Dido Armstrong
3+7- Nothing Else Matter
خواننده : Metallica
می دونم که از قانون بازی سرپیچی کردم اما خب چیکار کنم اگه هرکدوم رو نمی نوشتم اونوقت میمردم . شما راضید من بمیرم ؟ نه دیگه میدونم.
جفنگیات :
1- فراری
خواننده : منصور
من نمیدونم منظورش از خوندن این ترانه چی بوده . آدم سرسام میشه.
2- " پارسال غروب دسته جمعی رفته بودیم زیارت"
خواننده :عباس قادری
اه اه اه . با هرچی این بشر بخونه حالم بهم میخوره . اگه 5 دقیقه آهنگهای این و یساری و جلال همتی رو گوش بدم دیوونه میشم . آدم اینقدر جواد و حال بهم زن.
3- کبوتر
خواننده : ساشا
آهنگش یه طرف ، کلیپش یه طرف . با اون رقص مضحکش.
4- دوست دارم
خواننده : کامران و هومن
مگه دستم بهشون نرسه . آخه شمارو چه به سهراب سپهری ، شاملو ، حافظ و سعدی
5- سلام عزیزم ، عزیزم سلام ، دوستت دارم ، عاشقتم والسلام
خواننده :شهرام صولتی
6- ای دختر صحرا نیلوفر
خواننده : از کبری خانم سرکوچه بگیر تا اندی ، کوروس ، لیلا فروهر ، بیژن امکانیان ، آتنه فقیه نصیری و ..... تو عید هم فهمیدم که جلال همتی هم یه دور این آهنگ رو خونده.
7-نازک نارنجی نباش
خواننده : منصور
من که نمی فهمم چی میگه تو این ترانه ، اگه شما فهمیدین خبرم کنید. قافیه حسابی به تنگ اومده و شاعر هم به جفنگ.
و اما
بهمندخت ، شیطونک بستنی خور ، زهرا ، رها ، برادر حبیبی، مامان بلفی (البته اگر افتخار بدن) و هر کسی که دلش میخواد این بازی رو ادامه بده ، دست به کار شه.
1- یه سلام آلرژی دار با چشمانی پف کرده به شماهایی که آلرژی فصلی ندارید و من به شدت بهتون حسودیم میشه.![]()
2- نوشتنم نمیاد . چرا ؟
3- همیشه اون قضاوتی که در مورد خودمون داریم با قضاوت دیگران در مورد ما همسو نیست. چیکار کنیم که همسو بشه ؟ اصلا مهمه ؟ نیست ؟ هان ؟ خیلی گیر دادم ؟ پس بی خیال. بریم بند بعدی.
4-کی بود گفت فیلم " نصف مال من ، نصف مال تو" قشنگه ؟ بعدازظهر بیاد کوچه پشتی حالشو بگیرم.![]()
5- دو دو تا میشه چهارتا . ایکاش یه روزهایی میشد 10 تا ، شاید هم 1000تا ، یه روزهایی هم 0 تا.
6-آخر هفته گذشته رفتم اصفهان .خیلی خوب بود . تو راه برگشت سری هم به روستای ابیانه زدیم. واقعا جای قشنگی بود. تو ایران وجب به وجب با یه طبیعت و یه اقلیم متفاوت مواجه ای . توی جاده هوا بسیار گرم بود اما همین که به این روستای حاشیه کویر رسیدیم داشتیم از سرما میلرزیدیم. خونه هاش ، مردمش ، طبیعتش و ... همه دیدنی بودند. تو دل روستا یه مدرسه بود که سال 1326 تأسیس شده بود . روش نوشته بود : مدرسه مختلط . تو اون زمان این روستا مدرسه داشته. فکر میکنم به همین دلیل بود که ساکنینش بسیار ادبی صحبت میکردند.
7- آی کتاب میخونیم : کتاب "زندگی در پیش رو " و " مترجم دردها" رو تموم کردم حالا دارم "یک مرد" اوریانا فالاچی رو میخونم. خیلی سوژه جالبی داره . خیلی دلم میخواست ببینم زندگی یک مبارز راه آزادی چه جور میگذره اونم زیر فشار شکنجه های وحشتناک.
8- با هم مهربون تر باشیم : ناگهان خیلی زود دیر میشه ها . گفته باشم.![]()
9- خانم ب که خیلی دوستت دارم (چون حس میکنم قلب زلالی داری . حالا اینو از کجا فهمیدم بماند.) و اینجا رو هم میخونی ، من فقط یکی از فیلمهات رو دیدم . مهلت برگشت فیلمهات تا کی هست ؟
10-چند بار اميد بستی و دام برنهادی تا دستی ياری دهنده , کلامی مهرآميز , نوازشی يا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی يافتی؟ از پای منشين , آماده شو تا ديگر بار و ديگر بار دام بازگستری ...
تمام
می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد افزایش مالیاتها را داد. شاه می ترسید که چنین کاری موجب شورش مردم شود. اما وزیر معتقد بود که مردم اهل شورش نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده شد. گفتند هرکس که از دروازه های شهر عبور می کند، باید یک سکه طلا پرداخت کند. خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند.
تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند.خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند. تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، یک سیلی نوش جان کند.
شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است! شاه و وزیر با هیجان گفتند : مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و سختی گفت:
" اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد متجاوزان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم اینگوننننننه در صفهای طویللللللل نایستندددد! "
2- ما هزاران برنامه داریم در شش ماه اول امسال . خدایا ما را پولدارتر گردان.
3-میدونستید تنها 10 سال برای به تعادل رساندن آب و هوای کره زمین فرصت است ؟ برای جلوگیری از گرم شدن بیش از حد زمین فقط همین قدر فرصت داریم. اینم همینجوری .
4- اگر این برادر من بذاره من به دوران قبل از عیدم برگردم و ساعت 11-10 شب بخوابم ممنون میشم . همچنان 1 نصف شب میخوابیم و یکربع به 6 بیدار میشویم و تا ساعت 11 خمار خوابیم سرکار. امشب اگه بیاد بالاسرم وراجی صندلی رو میکنم تو حلقش.
5-ایرن اگر از تعطیلات برگشتی و داری اینجا رو میخونی باید بگم بازی ترانه ها رو نوشتم ولی هر روز یادم میره با خودم بیارم شرکت . میگی چیکار کنم ؟
6- خیلی بعضی ها بی معرفتن هاااااااااااااا . گفته باشم. خودش میدونه کیه !
7- و اما منم برای اینکه از بقیه کم نیارن میگم چه فیلمهایی دیدم : Prestige فیلم بسیار خوش ساخت ، مرموز و پیچیده . خانم ب برات آوردمش امروز بهت میدم.
فیلم بعدی : 13going on 30 برای سرگرمی فیلم خوبی بود.
Pianist اینم بد نبود . یه کم ریتمش خسته کننده بود.
Ratatouille خیلی کارتون خوشمزه ای بود .
Just Like Heaven فیلم نازی بود .
Hair Spray خیلی مزخرف بود . منکه خوشم نیومد.
Kite Runner اوهو اوهو (صدای گریه
8- دیگه همین . آهان دیشب برای فکر کنم 5 یا 6امین بار فیلم Shall We Dance رو دیدم. کانال Gem داد . خدایا چرا منو زودتر نیافریدی ؟ اگه زودتر به دنیا می اومدم، قول میدادم با Richard Gere ازدواج میکردم.
9- کلبه ما روی ابرا ساخته می شه عین رویا . اونجا من میگم ترانه تو می خونی عاشقانه.
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود ، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم. از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم "دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی" تعریف کردم اون با صدای بلند خندید و گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد. مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد. از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم ، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم صمیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشمبود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم. وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم! من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم! من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم ، سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم. تو رو با پاهای عشق راه می برم تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.
درسته ! جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره. مسائل و نکاتی که برای تداوم یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.
پ.ن : این مطلب رو تو وبلاگ "سرزمین کانگروها" خوندم و به عنوان داستان امروز انتخاب کردم.
قلم در دست میگیرم و انشای خود را مینگارم.
ما در عید به خانه اقوام و دوستان خود رفتیم و هر چه میخواستیم بعضی ها را دو در کرده و همراه پدر و مادر خود به بعضی جاها نرویم نشد که نشد زیرا پدرمان معتقدند که پس شما درس را خوانده اید برای چه . خاک بر سرتان . بیایید روابط اجتماعی داشته باشید . بلی و این شد که ما همش به مهمانی میرفتیم و یا همش مهمانداری میکردیم.
تازه بعضی از مهمانهایمان هم میگذاشتند ساعت 2 بعدازظهر که ما در خواب بودیم می آمدند و ما بسی حرص میخوردیم از این وقت شناسی آنها. ![]()
راستی ما در عید کارهای مفید دیگری هم کردیم مانند : خوابیدن ، خوردن ، کتاب خواندن و فیلم دیدن. چند شب هم رفتیم آب زرشک خوردیم.
اینجا را همراه خواهرمان کشف نموده ایم و بسی مشعوف گشتیم از این کشفمان. باشد که مستدام باشد (عجب جمله بی بدیلی. ها ها ها )
ما در عید به مسافرت نرفتیم و همش در تهران خلوت به سر بردیم و این خیلی کیف داشت چون میشد با ماشین در خیابانهای تهران ویراژ داد و حال کرد و از غرب تهران به شرق تهران آمد آنهم در عرض 15 دقیقه.
سریالهای تلویزیون را هم به تمامی دیدیم و از قسمت رامبد جوانش خیلی خوشمان آمد.![]()
به دهکده جهانی هم سر زدیم ولی هیچ کدام از بروبکس خانه نبودن. به چند نفر هم اس ام اس زدیم ولی خورد به دیوار انگار.
راستی این اس ام اس های عید هم برای خود ماجرایی داشت ها . ما تا گند یه چیزی را در نیاوریم ول نمی کنیم که نه ؟ اینا رو داشته باشید بی زحمت : ابرهای برکت بر زندگیتان باران ، نسیم عشق وزان ، جشن اهوراییتان نوروز و.... البته ما هم برای دیگران پیام تبریکی به این مضمون ارسال نمودیم : هر روزتان نوروز ، نوروزتان پیروز ، پیروزتان فیروز ، فیروزتان بهروز،بهروزتان شهروز ، شهروزتان ده روز ، ده روزتان هر روز، هرروزتان نوروز ، اسکول شدی امروز. حال کردین ؟ ![]()
ما خیلی برای امسال برنامه داریم از برنامه های فرهنگی بگیرید تا تربیتی ، ورزشی و تفریحی . دلتان بسوزد. ها ها ها
این بود انشای من.
گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم نکن تا میتوانی
ای نامه که می روی به سویش از جانب من ببوس رویش
پایان


