تبليغاتX
واحه ای در لحظه

 من ستاره را یافتم ، من خوبی را یافتم. به خوبی رسیدم و شکوفه کردم. تو خوبی و این همه اعترافهاست.دلم میخواهد خوب باشم،دلم میخواهد تو باشم و برای همین راست میگویم. نگاه کن و با من بمان .

در فراق تو چه بنویسم ؟ چه میتوان نوشت ؟ ...

آرامش ابدی تقدیم تو ، خسرو شکیبایی عزیز !

 نامه رضا کیانیان به او : http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1165693&Lang=P

+ توليد شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 8:10  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



روزم رو با بی حوصلگی آغاز کردم . دلم از زمونه گرفته . انبوه کارهایی که سرم ریخته رو یه کم سر و سامون میدم و بعدش تصمیم میگیرم یه سری به میل باکسم بزنم . آی دی و پسورد رو میزنم و میرم تو صفحه ایمیلم . می بینم خواهرم یه ایمیل برام فرستاده با عنوان " عکس بوی فرندت" علاقه مند میشم که برم ببینم توش چیه . حدس میزنم حتما عکس یه جانور بدترکیبه یا یه آدم فوق العاده زشت !!!( اعتماد به نفس رو دارید که ؟!) فایل رو باز میکنم میبینم عکس یک فروند خواهرزاده دوست داشتنیه که من عاشقشم . که 5 ساله به این دنیا اومده و شور و نشاط عجیبی به خونواده ما داده . توی عکس دستش رو گذاشته زیر چونه اش و داره به من نگاه میکنه . نگاهش معنی داره ، مهربونه . حس خوبی بهم دست میده. دلم براش تنگ میشه . عکس رو میذارم روی صفحه مونیتورم. حالا هروقت پنجره ها رو مینی مایز میکنم یه صورت آشنا که بی شباهت هم به من نیست بهم داره نگاه میکنه . نگاه پر از عشق. نگاهش میکنم ، خستگی از تنم در میره ، دلم پر از امید میشه و عشق ...


در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،همدلی صادقانه ، وفاداری ریشه دار . اعتماد کن !

 

 

 

+ توليد شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 9:12  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
+ توليد شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 10:27  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



آره دیگه وقتی تو به ماه نگاه کنی و من به خورشید، اونوقت من میگم نره تو میگی بدووووش !!!

+ توليد شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 9:9  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



سردار رادان : پوشش خانمهای منشی شاغل در شرکتها باید مطابق با معیارهای اعلام شده از طرف ما باشد و آگهی های استخدام نیز نباید دارای جملاتی مانند "ظاهری آراسته" یا "خوش برخورد" باشد .
برنامه تلویزیونی مثلث شیشه ای

خواهرم حجابت ،

برادرم شرکتت

را حفظ کن !

در همین راستا ما بدلیل اینکه یک شرکت خصوصی دو نبش داریم و اتفاقاً خیلی هم به منشی احتیاج داریم اقدام به درج آگهی استخدام زیر در روزنامه های کثیر الانتشار می نماییم.باشد که بقیه شرکت داران هم از ما یاد بگیرند .الهی آمین !

به یک حاجیه خانم ترجیحاً بازنشسته وزارت اطلاعات کاملاً بیسواد دارای ۱۸ فرزند شهید ، سه شوهر مفقود الاثر ، ۱۷ برادر جانباز و ۱۲ خواهر آزاده کاملاً وارد به باز و بسته کردن مسلسل با یک جلد شناسنامه ممهور به مهر کلیه انتخاباتهای برگزار شده و سابقه کافی در کتک زدن دخترهای ژیگول دور میادین و زیر ایستگاههای مترو که بشدت بوی گند تخم مرغ آپ پز با پیاز گندیده بدهد و در محل کار مرتباً یا آروغ بزند یا دهنش بوی سیر بدهد و دماغش هم یکجوری باشد که یا مثل بقیه جاهایش معلوم نباشد و یا اگر معلوم بود عین منقار باشد جوریکه اگر کسی او را در جای تاریک ببیند از ترس حتماً پاپیون بنماید و نیز اینقدر زائیده باشد که برای نشستن مجبور باشد دوتا صندلی زیرش بگذارد و تابحال سزارین هم ننموده باشد یا اگر نموده باشد سینه هایش با مشک زیاد فرقی نکند جوری که بجای سوتین از چتر نجات استفاده بنماید و عقلش هم اینقدر برسد که وقتی یکی وارد شرکت میشود اول بزند توی گوشش بعد خشتکش را سرش عمامه کند و اگر خدای نکرده ارباب رجوع خانم بود اول او را ببرد پزشکی قانونی ببیند آره یا نه و اگر آره ، شوهر دارد یا نه و اگر دارد چندتا الان دارد ، چندتا قبلاً داشته و چندتا میخواهد بعداً داشته باشد و اصلاً آیا شوهر و یا شوهران او اجازه داشته اند که آره و اینا یا خیر و اگر نداشته اند برایشان درجا پرونده تشکیل بدهد تا اراذل و اوباش معلوم بشود و همچنین کاملاً مسلط به بند آوردن تب ۴۲ درجه بوسیله مفاتیح الجنان برای کار در طبقه شصت و چهارم زیر زمین شرکتمان جوری که نامحرم او را هرگز نبیند ، خیلی نیازمندیم !!!

پ . ن ۱: این مطلب با ایمیل بدستم رسیده .

پ . ن ۲ : 

 

 

+ توليد شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 8:36  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



ای کسانیکه در خانه خود دایره زنگی * دارید ، همانا بدانید که کانالی به تازگی راه اندازی گردیده به نام mbc persia که در آن فیلمهای هالیوودی را با زیر نویس فارسی تقدیم حضورتان می نماید . از طریق لینک زیر میتوانید به فرکانس آن دست یابید :
http://mbc-persia.com/freq
و این لینک زیرتری  هم صفحه اول همان سایت بالاست که زمانبندی فیلمها را اعلام مینماید . باشد که رستگار شوید.
http://www.mbc-persia.com/

* ماهواره

+ توليد شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 20:46  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



پانزدهم ژوئن بود و من تا دو روز دیگر وارد سی سالگی میشدم. وارد شدن به دهه ای جدید از دوران زندگیم نگران کننده بود چون میترسیدم که بهترین سالهای زندگیم را پشت سر گذاشته باشم.
عادت جاری و روزانه من این بود که همیشه قبل از رفتن به سرکار برای تمرین به یک ورزشگاه می رفتم . من هر روز صبح دوستم نیکولاس را در ورزشگاه میدیدم .او هفتاد و نه سال داشت و پاک از ریخت افتاده بود . آن روز که با او احوالپرسی کردم از حال و هوایم فهمید که سرزندگی و شادابی هر روز را ندارم ، به همین خاطر علت امر را جویا شد. به او گفتم که از وارد شدن به سی سالگی احساس نگرانی میکنم . با خود فکر میکردم که وقتی به سن و سال نیکولاس برسم به زندگی گذشته ام چگونه نگاه خواهم کرد. به همین خاطر از نیکولاس پرسیدم : ببینم بهترین دوران زندگی شما چه موقعی بود ؟
نیکولاس بدون هیچ تردیدی پاسخ داد : جو ، دوست عزیز! پاسخ فیلسوفانه من به سوال فیلسوفانه شما این است : وقتی که کودکی بیش نبودم و در اتریش تحت مراقبت کامل و زیر سایه پدر و مادرم زندگی میکردم ، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
وقتی که به مدرسه می رفتم و چیزهای مختلف یاد میگرفتم ، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
وقتی برای نخستین بار صاحب شغلی شدم و مسئولیت قبول کردم و به خاطر کار و کوششم حقوقی دریافت کردم ، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
وقتی که با همسرم آشنا و عاشقش شدم ، آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
جنگ جهانی دوم شروع شد ، من و همسرم برای نجات جانمان مجبور به ترک وطن شدیم .موقعی که با هم صحیح و سالم روی عرشه کشتی نشسته عازم آمریکای شمالی شدیم ،آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
موقعی که به کانادا آمدیم و صاحب اولاد شدیم ،آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
موقعی که پدری جوان بودم و بچه هایم جلوی چشمانم بزرگ میشدند ،آن دوران بهترین دوران زندگی من بود.
و حالا جو ، دوست عزیزم ، من هفتاد و نه سال دارم ، احساس نشاط میکنم و زنم را به اندازه ای که روز اول دیده بودمش دوست دارم و این بهترین دوران زندگی من است.

و به قول سهراب : زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است . رختها را بکنیم ، آب در یک قدمی است...

 

+ توليد شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 9:54  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



- من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است ...
- امروز صبح که داشتم می آمدم سرکار تو مسیر شرکت دیدم یه آقایی خوابیده رو چمنهای کنار خیابون . نه که فکر کنید از این بیکارها بودهاااا . نه .خیلی تیپش معقول میزد . حالا اصلا بی خیال تیپ آقاهه میخواستم اینو بگم که چرا من ضعیفه نمیتونم از این کارها تو خیابون بکنم. بعضی وقتها دلم میخواد بخوابم رو چمنهای نمدار کنار خیابون و باد موهامو ببره .احساس سبکی کنم . کسی هم بهم متلکهای آنچنانی نندازه . شود آیا ؟
-ای کسانیکه دایره زنگی* در خانه دارید . آیا دیشب فیلم Birth را از کانال Gem دیدید یا نه ؟ ما که دیدیم و حال نمودیم . فیلم ریتم آروم و ملایمی داره البته صورت آرامش بخش نیکول کیدمن جون هم در این ریتم بی تأثیر نبود . ولی از همه زیباتر به نظر من بازی بازیگر ده ساله این فیلم بود . فوق العاده عمیق و باورپذیر بازی کرده بود .
- حالا که وارد بحث شیرین فیلم دیدن شدیم به اطلاعتون برسونم که فیلم Far from heaven رو هم دیدم . اول همین جا (به سبک آدم معروف ها که پشت تریبون حرف میزنند)از بهمندخت جونم تشکر کنم که یه دوجین بهم فیلم داده . هنوز هم بهش برنگردوندم.  آره داشتم میگفتم که بنده تازگیها فهمیدم که همجنس گرایی یه بیماریه . تا حالا فکر میکردم یه جور انحراف اخلاقیه تا اینکه همکاران عزیزم بنده را در این خصوص شیرفهم نمودند و این موضوع سبب شد که مقداری از حس چندش آور اینجانب از اینجور آدمها کاسته شود . این فیلم هم به همین موضوع پرداخته . البته بازهم زنان در جایگاه مظلوم قضیه واقع شدند . نمیدونم چرا بعضی فیلمها فقط مشکل رو مطرح میکنن و هیچ راه حلی ارائه نمیدن . چقدر صدای Dennis Haysbert تو فیلم گیرا بود . این سیاه ها عجب صدایی دارند .
- ژورنالیستها خدای بازی با کلمات هستند. چیزی که من حالم ازش بهم میخوره . مثلا دیروز تو یکی از سایتهای خبری به این تیتر برخوردم : 210 دقیقه نشست رئیس جمهور با 100 اقتصاددان . همچین میگن 210 دقیقه انگار 210 روز بوده حالا اگه این عدد رو تبدیل به ساعت کنی میشه 3 ساعت و نیم . تازه بعد از 3 سال رئیس دولت تصمیم گرفته وقت گرانبهاش رو اونهم به مدت 3 ساعت در اختیار اقتصاددانان قرار بده که اونا هم حتما از اعوان و انصار خودشند که اگر هم نباشند که این آقاهه هیچ وقعی به حرفهاشون نخواهد نهاد. یه کلمه هم تازگیها برای راهپیمایی اختراع کردند : پیاده روی خانوادگی !!!! خدایی کدوم اوسکولی همراه خانواده اش میره پیاده روی اونم از خیابان انقلاب تا میدون آزادی ؟! ها ها ها
- قرار شده یه دوربین مداربسته داخل تونلهای مترو قرار بدن  تا مردم از نزدیک با عملیات حفر و ساخت تونلهای مترو آشنا شن . به  چه درد مردم میخوره خدا عالمه . اینم شده حکایت تابلوهای شمارش معکوس پروژه های عمرانی که یا وسطهای پروژه پاکشون میکنه یا اینکه مثل برج میلاد  بغلش مینویسن : فلان روز تأخیر در تحویل پروژه . مردم میخوان چیکار بدونن کی داره تو تونل دست تو دماغش میکنه میخوان ببینن کی این ایستگاهها آماده میشه.
- راستی ماجرای دانشگاه زنجان در شرکت ما هم اتفاق افتاده . حالا خبرهای جدید که رسید بهتون میگم . فقط اینقدر بدونید که آقایی که به ما تذکر میداد مقنعه هامون رو بکشیم جلو .... آره !
- ساروی کیجای عزیزم تولدت مبارک ! بند بعدی هم برای تو که شعرهای مارکوت بیگل رو دوست داری :
- برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند؛گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشیمان بشنود؛ برای تو و خویش روحــــــی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد، و زبانی که بر صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم.


* ماهواره . به نقل از فیلم "دایره زنگی"

پ.ن : کسی کلاس سفالگیری سراغ داره به من بگه ؟

 

+ توليد شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 10:11  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده . خسته و کلافه از گرما سرم رو میبرم عقب و به پشتی صندلی تکیه میدم . چشمم به تاکسی بغل می افتاده . یه پیکان داغونه . در عقبش خوب بسته نشده. نمیدونم چرا حوصله ندارم به خانمی که با بچه اش عقب ماشین نشسته اند بگم که در ماشین بازه. راننده ماشین ما یه نگاهی به بغل می اندازه و به خانومه میگه در عقب بازه. خانومه هم در رو باز میکنه و تق ! میزنه به سپر تاکسی ما. همه مسافرها از جمله خودم خنده شون گرفته .یه نگاه از آینه به راننده میکنم .اونم خنده اش گرفته اما با یه آرامش خاصی میگه : هزینه خطی که به ماشین من انداخت فوقش میشه هفت هشت هزار تومن اما اگه در ماشین باز میشد و مسافره می افتاد پایین اونوقت اون راننده بدبخت باید ده بیست میلیون تومنی دیه میداد. راننده تاکسی بدبخت از کجا داره این پول رو بده؟
چراغ سبز شده .دوباره سرم رو به صندلی عقب تکیه میدم . اینبار اما به این موضوع فکر میکنم چقدر بعضی ها دلشون مهربونه ...

                        در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن .همدلی صادقانه ، وفاداری ریشه دار . اعتماد کن !

 

 

+ توليد شده در  یکشنبه 16 تیر1387ساعت 8:50  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



مواد لازم برای یک مهمانی نمایش عزاداری :
- فوت ناگهانی یک انسان
- گریه کن حرفه ای
- گریه درآر حرفه ای تر
- شلوغ کن حرفه ای ترتر
- تماشاچی و تشویق کن
- غذای خوشمزه
- گل (هرچه گرونتر بهتر - هرچه بلندتر پرافتخارتر!!!)

به نقش اول این مراسم کاری ندارم . هرچند که ما ایرانیها یادگرفتیم هرچی به عنوان صاحب عزا بیشتر گریه و فریاد کنیم یعنی طرف رو بیشتر دوست داشتیم اما اگه بخوام رفتار اونا رو به چالش بکشم ممکنه آدم سنگدلی جلوه کنم پس بی خیال !
و اما داستان از تماشاچی ها و مشوقین و خلاصه از بند سوم به بعد شروع میشه. عده ای که فقط دنبال این هستند که ببینند صاحبان عزا چیکار میکنند ، چقدر خودشون رو میکشند ، چقدر خودشون رو میزنند و ... به این قیمت که حتی اگر یکی از آنان سر مزار از حال رفت کسی به کمکش نیاد تا نمایش ادامه داشته باشه . یه لیوان شربت میگیریم دستمون و با یه دست دیگه مون رولت حلوا رو میذاریم دهنمون  و نمایش رو میبینیم. تازه تشویقشون هم میکنیم که گریه کن ، سبک میشی . جیغ بزن راحت شی و هزارتا راهکار دیگه که فقط به درد خودمون و عقده هامون میخوره و بس.
و اما مجری برنامه میاد و تازه برنامه اصلی شروع میشه . گریه درآوردن کسی که عزیزی رو از دست داده نباید کار سختی باشه فقط من این وسط نمیفهمم انگشت بریده امام حسین چه ربطی به اون بدبختی داره که مرده  . چرا باید دلامون بره کربلا و چشمامون گریون برگرده . چرا باید به ذریه اهل بیت فکر کنم ؟ چرا باید داغ دلم تازه شه ، چرا باید اشک و ناله ام توسط چرت و پرت هایی که یه آدم سادیسمی به نام مداح میخونه آسمون رو پرکنه ؟ چرا چرا چرا ؟؟؟؟
تا هفت شب مراسم ، تا هفت شب دعای توسل ، زیارت عاشورا ، دعای کمیل ، ختم انعام و هزارتا چیز دیگه برای اینکه تو یادت نره که عزیزترین کس ات رو از دست دادی .برای اینکه  اینقدر گریه کنی تا بمیری . برای اینکه به پوچی برسی ، برای اینکه احساس بدبختی کنی. برای اینکه احساس کنی کمرت زیر بار این مصیبت شکسته و صدای خردشدن استخوانهات رو با تمام وجود بشنوی . برای اینکه روحت بیمار شه ، برای اینکه از زندگی ناامید شی .  و من نمیدونم چرا وقتی به این مراسم میرم حتی اگه طرف از آشنایان دور هم باشه باز دیپرس میشم ، افسوس میخورم ، یاد مراسم مسیحی ها می افتم . یاد آرامش اونا ، یاد احترامشون به مرده شون ، یاد تسلی خاطرشون و یاد هزارتاچیز بی شباهت به این مراسم . وقتی یه مداح داره حرفها و قصه های بی ربطشو میگه خنده ام میگیره و یاد این می افتم که تا به حال ندیدم هیچ مسیحی از عیسی اینجوری یاد کنه ، اینقدر تحقیرش کنه و اینقدر دنیوی اش کنه . یکی از همکارهام میگفت وقتی مادربزرگش فوت کرده بود یکی از بستگان نزدیکشون بهشون میگفته الان گریه نکنید بگذارید مهمونها که اومدند جلوی اونا گریه کنید. و این یعنی نمایش . نمایش عزاداری که از بچگی به همه مون یاد میدن . رسم و رسوم دست و پاگیر و مسخره . خریدن تاجهای گلی که با پول یکیشون میشه شام ونهار چند روز چند تا فقیر رو داد . پذیرایی چند روزه و هزار تا چیز دیگه .
نه ! من این چیزها رو نمی فهمم و نمیدونم چرا بعضی وقتها دلم میخواد از این مملکت فرار کنم و با صدای بلند فریاد بزنم : آی مردم ! من نمیخوام ایرانی باشم .

پ .ن 1: همین مراسم باعث شد به تولدی که از یکماه پیش دعوت شدم و بسیار مشتاق به شرکت در اون بودم ، نرم .

پیرو پ . ن 1 :پرنسس کوچولو و مهروش عزیزم ببخشید !


+ توليد شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 18:44  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



پسر کوچکی وارد داروخانه شد ، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.پسرک پرسید،"خانم!می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد :کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد:"خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود.پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت.مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت:"پسر! از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم."

پسر جوان جواب داد :"نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".

 

+ توليد شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:1  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



 

 رئیس به منشی :برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید.

 منشی با همسر خود تماس میگیرد ومی گوید برای یک هفته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم.

همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما می توانیم یک هفته را در کنار هم باشیم.

 منشی با پسر بچه که او معلم خصوصی اش بود تماس میگیرد و به او می گوید یک هفته کار دارد و نمی تواند برود ...

 پسر بچه با پدر بزرگ خود تماس می گیرد و می گوید معلم من برای یک هفته گرفتار است و ما می توانیم این هفته را باهم بگذرانیم.

 پدر بزرگ و یا همان رئیس اول با منشی اش تماس می گیرد که این هفته را باید با نوه ام بگذرانم و ما نمیتوانیم به مسافرت برویم.

  منشی به همسرش زنگ می زند که برای رئیسم مشکلی پیش آمده و مسافرت لغو شد.

مرد با معشوقه خود تماس می گیرد :ما نمیتوانیم این هفته با هم باشیم. مسافرت همسرم کنسل شد.

 منشی با پسر بچه تماس می گیرد که این هفته مثل گذشته کلاسمان را ادامه میدهیم.

 پسر با پدر بزرگش: معلمم این هفته کلاس را ادامه میدهد. ببخشید و ما نمی تونیم باهم باشیم

 و پدربزرگ (همان رئیس) مجددا با منشی تماس می گیرد گه دوباره برای سفر برنامه ریزی کنید

.

.

.

 

 

+ توليد شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 9:50  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می کردند او دیوانه است! از همان هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی کرد و دچار هیچ تحولی نمی شد.
ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام. بی پروا به همه فحش می داد. اگر کاری به او پیشنهاد می شد به راحتی رد می کرد. رییس اداره و نمایندگان سنا و نخست وزیر و رییس جمهور را نقد می کرد و به روزنامه های چپی و دست راستی و تکنوکرات و حزب کارگر و سازمان ملل متحد دری وری می گفت و هشدار می داد اسامی کسانی که زندگی او را نابود کرده اند افشا خواهد کرد. پتی اف در تمام مدتی که من می شناختمش پیرهنی می پوشید آبی رنگ مثل پیرهن افسران نیروی هوایی که دو جیب داشت! همیشه روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید آدمی بود شاد و سرزنده که در مدت پانزده روز دست کم ده بار به خواستگاری می رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه کاری که لحظه ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی شد!
و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار . مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می کردند و نیمی از ماه مرتیکه مفنگی! من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است و حتی یک بار در روز نخست ماه می ازدواج کرده است که البته همسرش را در روز بیست و نهم ماه ژوئن به دستور دادگاه طلاق داده است. یکی از دوستان می گفت عاقبت او را زمانی پیش از نیمه ماه بازنشسته کردند تا شرش از سر اداره کم شود. حالا سی سال است که من هم بازنشسته شده ام. روز آخر که من از اداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: «کدام وضع؟»
بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم: «همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی، همین وضع دو جور مضحک.»
ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: «تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟»
گفتم:«نه»
گفت: «تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟»
گفتم: «نه»
گفت: «خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟»
گفتم: «آره...نه...نمی دونم.»
ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین، به نظر حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید: «می دونی تا کی زنده ای؟»
جواب دادم: «نه»
ویلان گفت: «پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی!»

+ توليد شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 10:46  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



وقتی که تو ۱ ساله بودی، اون بهت غذا میداد و تو رو تر و خشک می کرد ...
تو هم با گریه کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی!
وقتی که تو ۲ ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری.
تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که  وقتی صدات می زد، فرار می کردی!
وقتی که ۳ ساله بودی، اون با عشق، تمام غذایت را آماده می کرد.
تو هم با ریختن ظرف غذات کف اتاق،ازش تشکر می کردی !
وقتی ۴ ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید.
تو هم با رنگ کردن میز اتاق نهار خوری ازش تشکر می کردی!
وقتی که ۵ ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به مهد کودک بری.
تو هم با انداختن خودت تو گِل ازش تشکر کردی !
وقتی که ۶ ساله بودی، اون تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد.
تو هم با فریاد زدنِ :من نمی خوام برم!ازش تشکر می کردی ...!
وقتی که ۷ ساله بودی، اون برات یک توپ فوتبال خرید.
تو هم با شکستن پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی!!!
وقتی که ۸ ساله بودی، اون برات بستنی خرید.
تو هم، با چکوندن بستنی به تمام لباست، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۹ ساله بودی، اون هزینه کلاس پیانوی تو رو پرداخت.
تو هم بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری پیانو، ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۰ ساله بودی، اون تمام روز رو رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس ژیمناستیک و از اونجا به جشن تولد دوستانت، ببره...
تو هم با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه حتی پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی !
وقتی که ۱۱ ساله بودی، اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد.
تو هم ازش تشکر کردی: ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه !
وقتی که ۱۲ ساله بودی، اون دلسوزانه تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلوزِیونی بر حذر داشت.
تو هم ازش تشکر کردی: صبر کردی تا از خونه بیرون بره و بعد ...
وقتی که ۱۳ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی.
تو هم ازش تشکر کردی، با گفتن این جمله:تو اصلاً سلیقه نداری!
وقتی که ۱۴ ساله بودی، اون هزینه اردو یک ماهه تابستانی تو رو پرداخت کرد.
تو هم ازش تشکر کردی: با فراموش کردن  نوشتن یک نامه ساده !!!
وقتی که ۱۵ ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه ...
تو هم، ازش تشکر کردی: با قفل کردن درب اتاقت!
وقتی که ۱۶ ساله بودی، اون بهت رانندگی یاد داد ...
تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی ؛ اینجوری ازش تشکر کردی!
وقتی که ۱۷ ساله بودی،و وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود :
تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که ۱۸ ساله بودی، اون  در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد.
تو هم، ازش تشکر کردی،اینطوری که  تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی!
وقتی که ۱۹ ساله بودی، اون شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین تو رو تا دانشگاه رسوند و وسایلت رو هم حمل کرد.
تو هم ازش تشکر کردی :با گفتن خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوبگاه، به خاطر اینکه نمی خواستی جلوی دوستات خودتو دست و پا چلفتی و بچه ننه نشون بدی!!!
وقتی که ۲۰ ساله بودی، اون ازت پرسید که آیا شخص خاصی به عنوان همسر مد نظرت هست؟
تو هم ازش تشکر کردی با گفتنِ:به تو ربطی نداره !
وقتی که ۲۱ ساله بودی، اون بهت پیشنهاد خط مشی برای آینده ات داد.
تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی: من نمی خوام مثل تو باشم!!!
وقتی که ۲۲ ساله بودی، اون تو رو در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت.
تو هم،ازش تشکر کردی،ازش پرسیدی که: می تونی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه کنی؟!
وقتی که ۲۳ ساله بودی، اون برای اولین آپارتمانت، بهت اثاثیه داد.
تو هم ازش تشکر کردی با گفتن این جمله پیش دوستات،:اون اثاثیه ها زشت و قدیمی هستن!
وقتی که ۲۴ ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد.
تو هم با  صدایی که ناشی از خشم بود فریاد زدی:مــادر،لطفا تو کارهام دخالت نکن !
وقتی که ۲۵ ساله بودی، اون کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه...
تو هم ازش تشکر کردی، اینطوری که یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی!!!
وقتی که ۳۰ ساله بودی، اون از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد.
تو هم با گفتن این جمله ازش تشکر کردی :همه چیز دیگه تغییر کرده !!!
وقتی که ۴۰ ساله بودی، اون بهت زنگ زد تا روز تولد یکی از اقوام رو یادآوری کنه.
تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم"ازش تشکرکردی!
وقتی که ۵۰ ساله بودی، اون مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت.
تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی!!!
و سپس، یک روز، اون به آرامی از دنیا میره  و تمام کارهایی که در حق مادرت انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد ...


پ.ن ۱ : این متن با ایمیل به دستم رسیده . نمیدونم نویسنده اش کیه  (به قول مهروش) اما اون فرزندی که تو این ایمیل ازش یاد شده باید خیلی آدم گ*ه*ی باشه . هرچند که بعضی از بندهای بالا رو بعضی هامون انجام دادیم . چه بد و چه خودخواهانه . نه ؟

پ .ن ۲ :دوستت دارم مادر عزیزم که فقط من و تو و خدا میدونیم که چه زحمتهایی برای من کشیدی ، چه حساسیت هایی خرج دادی و چقدر وچقدر و چقدر از خود گذشته ای . فقط من و تو و خدا میدونیم که از اولین روزهای تحصیلم تا آخرین روزهاش این تو بودی که پیگیر تک تک مسائل و مشکلاتم بودی . یادته وقتی دفترچه یا کتابم رو تو مدرسه جا میگذاشتم برام می آوردی ؟ هردفعه میگفتم نکنه مامان این دفعه برام نیاره اما تو می آوردی ، تو می آوردی ،تو می آوردی. همیشه دلم برای بچه های تو مدرسه که مامانشون لج میکرد و کتابشون رو نمی آورد میسوخت . تو هستی ، همیشه هستی . وقتی میام  خونه و میبینم عطر غذات تو خونه پیچیده ، وقتی شب توی خواب جیغ میزنم و تو با یه لیوان آب خودت رو میرسونی بالای سرم . تو هستی وقتی که خسته از کار روزانه بهت میگم مامان من امشب نمیتونم ظرفها رو بشورم . تو هستی ، تو هستی وقتی که کوچکترین تا بزرگترین کارهایی که جزء وظایف بی قید و شرط منه ، با بزرگواری توسط تو انجام میشه. تو هستی وقتی میای جلوی آینه بهم میگی : قربون چشمات بشم که همرنگ چشمای خودمه . تو هستی اما آیا منم بودم ؟ یا خیلی وقتها با بی حوصلگی هام و خستگی هام و پرخاش هام آزردمت ؟دیشب اومدم بغل تو خوابیدم تا یادم نره که هستی که اگه نباشی این دنیا به تف لعنت هم نمی ارزه... دعاکن که من هم باشم ، بیشتر باشم ...

پ.ن ۳: رودخونه جاری من ! تو هم کم برام مادری نکردی هااااا. روزت مبارک عزیزترین ، مهربون ترین و داناترین خواهر دنیاااااااا.

 

+ توليد شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 9:40  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



1- حال و احوالتون چطوره ؟ سلام.
2- اینقدر کار دارم که نگو . چشمام شده مثل لنز دوربین قدیمیها که موقع تنظیم تار و روشن میشدند .
3-سه چهار روز تا کنکور بیشتر نمونده . خواهرزاده عزیزم دیشب اومده بود خونه مون با چشم گریان و میگفت نکنه من سر امتحان حالم بد شده نتونم تست بزنم . دخترهای همسن و سال اون تو کشورهای دیگه به چیا فکر میکنند و این به چه چیزهایی . خدایا واقعا ازت میخوام که به همه نوجوونای پشت کنکوری که این یکسال رو زحمت کشیدند و درس خوندند ، برکت بدی تا روز پنج شنبه و جمعه موفق بشوند. من مطمئنم که موفق میشی دختر جون . شما هم ای خوانندگان گرامی انرژی مثبت یادتون نره هااااااا.
4-زمان جنگ هم برق قطع میشد الان هم که نزدیک به بیست سال از اون دوران گذشته باز برق قطع میشه . اینو میگن حرکت رو به جلو در راستای عدالت و مهرورزی . ها ها ها. برنامه زمانبندی قطع برق رو میتونید از اینجا ببینید.
5- یه جوک : طرف داستان پطرس و دهقان فداکار رو باهم قاطی میکنه میره انگشت میکنه تو چشم راننده قطار !!!
6-جمعه رفتیم کوه . کلی انرژی مثبت گرفتم . روحیه ام دوچندان شده. خیلی هم به خودم امیدوار شدم چون فکر میکردم حسابی تنبل شدم و بنابراین زود خسته خواهم شد اما... بوگوووو ماشاالله .
7- مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود    چند گويی که چنين رفت و چنان خواهد شد


تمام

+ توليد شده در  یکشنبه 2 تیر1387ساعت 9:38  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



تابستانه خجسته باد .

امیدوارم تابستان خوبی داشته باشیم  همگی !

+ توليد شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 13:11  به دستان پرتوان کوکب خانم  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo